مامانم ارزش کاری منو هیچ میدونه اگر دستام رو عسل کنم بذارم دهنش آخرش میگه چیکار کردی؟ خواستی نکنی
یا عقدم حرفی بشه مستقیم میگه من وظیفه ای دیگه نسبت به تو ندارم بعد که بهش میگم زنگ و رفت و آمد هم دیگه حتما مربوط نیست میگه من کی گفتم کلا حرفش رو کتمان میکنه بعد من به حرف کشیده میشم که شعور حرف زدن ندارم
دخالت میکنه از سمتش خودش حرف میزنه
شوهر بنده خدای من امروز وحشتناک کارش بد و شلوغ بود به حدی که دل شمر و کافر میسوخت
بعد تو اوج کارش و تلفن های کاری پشت سرهم مادرش چند بار زنگ زده بهش (هم به من هم خانواده اش گفت از قبل وقتی یکبار جواب ندادم حتما تو موقعیتش نیستم خودم در اسرع وقت زنگ میزنم)
خلاصه مادرش زنگ زد به من حالش رو پرسید از این حرفا
بعد مامانم گفت کی بود و چی شده گفتم اینطوری بوده
میگه آدم تو هر شرایطی باشه میتونه تلفن جواب بده بهش میگم خودم میدونم کارش رو حتما نمیتونه باز تکرار میکنه
میخواد بگه یعنی به عمده بهش گفتم آره باش به عمد بوده دلش نخواسته جواب بده میگه برو و یه سری حرفا که نمیشه باهات حرف زد میگم خیلیممیشه تو پرسیدی منم جواب دادم یه حرف معمولی تو بحث میکنی
خلاصه باهاش گرفتارم
دخالت میکنه
هر چی واسش انجام بدم هیچارزش نمیدونه
حرف بارم میکنه آخر یا من میشم بیشعور هار و بی جنبه یا منظورش اون حرف نبوده
بشینی باهاش حرف بزنی یه داستان بهش نگی یه داستان
اینم اینکار خودش از سمت خودش دخالت و قضاوت میکنه
حرفی و یا کاری رو
تقصیر خودمم یه جاهایی هست
دیگه ابدا تا نگفته هیچ کاری واسش نمیکنم
ازش هیچی نمیخوام
بهش توضیح نمیدونم سوالاتش هم جواب نمیدم
بیرون هم رفتم در حد کوتاه جواب میدم
دیگه خودم زنگ نمیزنم که فلان موقع میام بلکه خانم بی اعتماد نشه
خستم کرده