دقیقا
به خانمی می شناسم همه چیز تمام .
اما به شوهرش خیلی رسیدگی نمی کرد .فقط به فکر پول در آوردن بودن
شوهرش از صبح تا عصر تو دفترشون کار می کرد .عصر که میومد ، میگفت غذاتو بخور برو مسافر کشی .
به پسر کوچیک هم داشتن
این مرده نمی تونیت استراحت کنه و نیازش رو تامین کنه .به روز که مسافر کشی می کرد ، با یه دختره دوست میشه و میره صیغه ای می کنه .همه اقواماشون فهمیدن .اما کسی حق به مرده نداد .می گفتن زنش به این خوبی ، خوشکلی و ...چرا فلانی رفت زن صیغه کرد .