عمم کلا هم ۲۸ سالشه بخاطر دخالت های خانواده شوهرش یک سال و نیم قهر اومد و دادخواست طلاق داد خانواده شوهرش از اون بی شرف ها بودن زود رفتن یکیو واسه پسره گرفتن تا زودتر عمم رو طلاق بده بعد پسره هی میومد قسم میخورد که دست به دختره نمیزنه خودش برگرده بره خونه باباش پسره بچه ننه حریف خانواده نمیشد
عمم خونه برا خودش گرفت اساسش رو چیند شوهرشو دوست داشت هرچند وقت میومد ی سر میزد میرفت مثل اینکه پسره تا خیالش از اینور راحت شده اونطرف هم رفته سراغ زنش در کل خیلی راحت با احساس دونفر بازی کرد احمق و دو نفر رو همزمان باردار کرد تا مجبور باشن باهاش زندکی کنن
الان به عمم میگمطلاق بگیر میگه خونه از خودم اسباب از خودن شغل هم که دارم دلش کن بزار همینکه پسرم بابا داره و خودم مطلقه نیستم خوبه
یجورایی دل شکسته از مردها شده امیدی به زندکی مجدد نداره فقط تحمل میکنه
من فقط واسه زن دومی متاسفم