با پدر بزرگ مادریم ارتباط عاطفی خوبی داشتم
همیشه وقتی به روستای مادریم می رفتیم من بیشتر اوقات پیش پدربزرگم بودم
و موقع برگشت باکلی خاطره خوب و لذت بخش بر میگشتم خونه
همیشه موقع برگشت آبغورم می گرفت 😄
خدا خدا می کردم بتونم بیشتر بمونم
اون همیشه هوای منو داشت
دلش می خواست من وکیل بشم
وقتی که فوت کرد قلبم ضربه بدی خورد از ته دلم براش گریه می کردم این اواخر با سرطان می جنگید یعنی چهار سال سرطان داشت ولی دکترا دیر فهمیدن دیگه شیمی درمانی هم اثر نداشت و اون رفت می دونم قطعا جاش توی بهشته
امشب یه صحبتی پیش اومد و من دوباره یادش افتادم
هفته پیش سومین سالگردش بود