بچه ها من ۲۸سالمه.بااقایی هستم ایشون هم ۲۸سالشونه.
۱سال و۳ماهه باهمیم.
اصلا من نمیدونم ته این رابطه ازدواج یا نه،من ۸ماه بعد رابطمون گفتم تکلیف رابطه رو مشخص کن،دوستی یا ازدواج.
اون گفت من نمیخام قول الکی بدم و یاحرف نمیزنم بزنم پاش وایمیسم.گفت یکم زمان بده کارا و باراما اوکی کنم تابتونم با قطعیت راجبش فک کنم.توخانوادمون پسراهمه بالای ۳۰ازدواج میکنن و فلان..و هی فرار میکرد از حرف زدن راجبش،۲-۳هفته طول کشید هی حرف زدنمون.
منم گفتم تعیین تکلیف میخام نه ک الان ازدواج.اگرم قصدت دوستیه بگو من موقعیت هامو از دست ندم ولی تاقبلش باهمیم.گفت تورو خدا تا سالگردمون زمان بده،تکلیف کارو بارام روشن بشه بتونیم تصمیم منطقی بگیریم.
خلاصه پیچوند منم باهاش نموندم گفتم وقتی حتی ی لحظه درنگ میکنی ینی نمیخایی و..اونم گریه و..
ولی بعد چندروز دیگ باهم اوکی شدیم قرار شد زمان بدم بهش.
الان از یکسال هم ردشده۱سال و ۳ماهه باهمیم.هیچکدوممون چیزی نگفتیم..
اونسری حس کردم غرورم له شد جای من برم فک کنم هی اون زمان میخاستو میرف فک کنه،
نگید لطفا کات کن.فقط بگید الان چیکار کنم؟چی بگم؟نمیخام جوری باشه بره فکر کنه.از طرفی الانم نمیخام ازدواج فقط قولشو میخام حتی شده براچندسال دیگ