شوهرم فردا میره ماموریت احتمالا یکی دوماهی نباشه چند روزیه قهریم چن روز پیش من رفتم واسه اشتی اشتی نکرد و گف اصلا دیگه نمیخام باهات صحبت کنم حالا امروز که فهمید میخاد بره گل و شیرینی گرف اشتی کنیم منم گل رو پرت کردمو اشتی نکردم الانم جدا خوابیدیم یعنی یکی دوهفته ای هس که جدا میخابیم قلبم سنگینی میکنه دلم گرفته دلم واسش تنگ میشه اما نمیتونم اشتی کنم .....
خیلی بی احترامی کردیم به هم همه فک و فامیلاش فهمیدن من بد اونو میگفتم اونم بد منو پیش فامیلاش سر هیچ و پوچ انقد دلمو شکسته که تصمیم دارم این یکی دوماه رو اشتی نکنم سر هرچیزی میگه پاشو برو خونه بابات تکلیفت رو روشن کنم این سری گف میری یا بندازمت بیرون اما نرفتم بخاطر همین اشتی نمیکنم