امروز شوهرم اومد تهران ، بعد مدتها
دلم کباب شد تا دیدمش
در عنفوان جوانی ، اختلال روانی اونم از نوع شدیدش داره ، تازه ۳۵ سالشه ، بخاطر قرص ها و داروهایی که میخوره ، تعادل حرف زدن ،راه رفتن ، حرکت، معاشرت ، حتی نگاه کردنشم از دست داده ، خیلیییییی خیلییییی ناراحت شدم ، درسته خیلی بدی کرده در حقم ، ولی نمیتونم تحمل کنم اینجوری ببینمش بخدا ، دلم خونه
برا خودم هم دلم میسوزه ، جوونم ، هزار امید و آرزو و نیاز دارم، همش دفن شد ، نمیتونه هیچکدوم نیازامو براورده کنه
خدا نکنه کارشو از دست بده که بدبخت میشیم
هیییچ پشتوانه و دلگرمی ندارم
حتی خانوادم هم درست حسابی نیستن
خیلی شاکی ام از خدا
چقدرررر بدبختم که این شرایطو باید تحمل کنم