بله متوجه شدم ولی مثال ساده بود
توی مسایل بزرگ زندگی خیلی برام قابل فهم نیست
مثلا نمی فهمم چرا باید عامل محدود کننده ای در کل زندکی ادم وجود داشته باشه
دیروز زنی برای من صحبت کرد که شوهر بدی داره که حتی نمیراره موقع خواب روسری شو دربیارع
اون خانم بسیااار استرس داشت در حدی که لکنت زبان پیدا کرده بود و کیسه بزرگی قرص داشت
ازش خواستم بشینه و ارام باشه و من گوش کنم حرفهاشو لکنت زبان برطرف شد موقع حرف زدن با من
گفت اگر طبیعت میرفتم و لاک میزدم و لباس رنگی میپوشیدم و ... خیلی خوب بودم
ولی محدودم کرده و چندین بار هم قهر رفتم
و دخترمو بخاطر این شرایط زود شوهر دادم که اونم شرایط خوبی نداره و دخترش همیشه میگه که باعث بدبختیش این فرد هست
خوب حکمت وجود این ادم توی زندگی این خانم چیه ؟
چرا خدا نجاتش نمیده ؟