پدرم مرغ و خروس پرورش میده.تخم مرغ هارو میزاریم تویخچال. من چندتا تخم مرغ از تو طبقه یخچال برداشتم ولی یکی رو خواستم بردارم یهو شکست،مثل اینکه پوستش نازکتر بود. بعد خواستم طبقه رو دربیارم ک ن ریزه تویخچال..یهو مادرم اومد گفت ایشالله بمیری .شفتی .عقل نداری.برو گمشو نمیخاد صبحانه درست کنی برا ما.و.....تو هنوز بچه ای و...گفتم چ ربطی داره.اللن یکی تصادف کنه اونم بچست؟یکی مهندسه ولی ساختمونش میریزه.یکی غذا رو میسوزنه و....چ ربطی به بچه بودن داره. پیش میاد دیگه.واقعا که.از جلوی هرکسی این رفتار رو داره.شخصیت آدم خورد میشه.خیلی ناراحت شدم
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
هروقت این خاطرات میخونم یاد دوران خودم میفتم با این کارایی ک مامانم میکرد واقعا هنوز از ذهنم پاک نشده بعد ۴۰سال بااینکه الان بهترین ومهربون ترین مامان دنیاست وبا هیچکس عوضش ی لحظه عوضش نمیکنم نمیدونم چرا قدیما اینجوری بود واقعا الان خودم مادرم دلم نمیاد ی کلمه از فحشایی ک ب ما میداد ب بچه هام بدم .البته مامان من خیلی تحت تاثیر خونواده ش بود خاله هام و مادرش هم بیتقصیر نبود تو اتیشی کردنش الان از اونا دوری میکنه دیگه خودشم فهمیده اونا گرش میزدن چشم دیدنشون ندارم والا
اصلا پرورش تخم مرغ هم نداشته باشه نباید اینجور رفتار میکرد من تجربه دارم برا همین بهت ...
۳ سال عقدم. ولی ن خانواده خودم. ن همسرم.ن خانواده همسرم هیچکار برام نکزدن. همش اذیتم کردن.هیچ خوبی ندیدم.حس میکنم برا شوهرم و خانوادش و خانوادم برده ام. یا بچه خودشون نیستم.یادت ک ۱۸ سالم شده بود همش به شوخی میگفتن بچه ما نیستی.خاهرم هنوز میگه تو ک خاهرم نیستی و....