خونش تو یکی از محله های بالا شهر بود
از کنار خونه هایی که همیشه برقشون چشممو میگرفت عبور کردیم
تو یه کوچه با شیب زیاد ماشین رو نگه داشت
با تمسخر لب زد : بفرمایید مادمازال ...قصرتون
خسته تر از اونی بودم که بخوام جوابش رو بدم
در ماشین رو محکم بست و سمت آپارتمانی که ۱۰ متری جلو تر بود حرکت کرد
منم دنبالش از ماشین پیدا شدم . حفظ تعادل تو اون شیب با اون لباس واسه منی که اهل پوشیدن کفش پاشنه بلند نبودم واقعا سخت بود
به صورت مضحکی مثل پنگوئن تیر خورده به سمت خونه ای که داخلش رفت راه افتادم
داشتم زیر لب به زمین و زمان فحش میدادم که معلوم نیست اه کدوم بدبختی گرفت پام رفت رو جدولو دامنم زیر پامو کلم تو اسفالت بله در یه حرکت جوری کله پا شدم که از دور مشخص نمیشد چه جور موجودی کنار جوب دراز کشیده
درد زیادی که رو مچ پام و زانوم حس میکردم اشکمو در اورده بود
وضعیت افتضاحی بود با لباس عروس و چشمانی اشک آلود کف خیابون نشسته بودمسعی کردم بلند شم نباید منو تو این وضعیت میدید باید خودمو سریع جمع و جور میکردم