بعد از ظهر گرم یکی از روزای شهریور بود
تکونای ماشین مثل گهواره بود برام
به ساختمونا که با سرعت از کنارشون رد می شدیم نگاه می کردم که فکرم رفت به سمت نیم روزی که گذرونده بودم
روز ساکتی بود اما برام پر بود از دلهره
من داشتم می رفتم به سوی یک زندگی جدید ،شهر جدید ،خونه جدید ،آدمای جدید ،حتی دوستان جدید
شوکه بودم تصویری از فردا نداشتم
زندگیم توی کمتر از یک ماه تغییر کرد زیر و رو شد
من از چیز هایی که باعث آزارم میشد دور می شدم اما نمیتونستم اونا رو از زندگیم حذف کنم اون ها بخشی از گذشته و حال من بودن حتی توی آیندم هم نقش داشتند
من فقط ازشون دور می شدم 🦢🌿