یه روز ظهر بود و من تنها خواب بودم
یه چیزی مثل دود سیاه از توی هوا میومد توی جسمم و با شدت تکونم میداد
خیلی شدید بود و چندبار تکرار شد
با بسم الله گفتن خلاص شدم و رفتم روی مبل به حالت غش افتادم اینقدر که انرژی ازم رفته بود تا ۱۱ شب یکسره خوابیدم و بعدشم به زور شوهرم با رنگ پریده و فشار پایین و تن یخ کرده بیدار شدم.
وقتی واسش تعریف کردم چه اتفاقاتی داره میفته باور کرد و رفتیم پیش دعانویس