خانوادش خیلی اذیت ها کردن. خیلی خیلی خیلی. ک بعد از 10. سال من هنوزم یادم نمیره. ت کوچیکتریم مسائل دخالت میکردن. مامانش میومد میرفت ت حموم لباس زیرای ما رو نگا میکرد هنوزم ک ندم چرا اینکارو میکرد. یا باباش میپرسید چی خوردین. رفتین خدنه بابای من چ خوردین چ کردین.
دعوامون شد اومد از اونا طرفداری کنه گفتم آره فقط کم مونده بود بیاد وسطمون یا رو من.. اعصابم خیلی خرد بود دستام میلرزید ک ینا گفتم.
اون عوضی هم برگشت گفت انوا توام بدت نمیاد. خیلی داغونم کرد این چ حرفی بود زد
منم گفتم والا پسرشم ب زور تحمل میکنم....
اعصابم از حرف شوهرم خورده میمیرد لال میشد. دلم خنک نشده دلم میخاست ی جواب محکم بدم بهش