پارت ۷
فکر میکنم زندگی برای من سخت تر اون چیزی که توانمه رقم زد
تصمیم گرفتم برای کنکور به صورت جدی بخونم
منو ترانه کلاس کنکور ثبت نام کردیم و خیلی خوب پیش میرفتیم
بابام دیگه نمیذاشت من تنها برم مدرسه و کلاس
یا بابای ترانه مارو میبرد یا بابای خودم منم خیلی تلاش میکردم
اون روزا امیر هم دانشگاهش تموم شده بود و داشت با دوست صمیمیش (محمد)گالری میزد
و مثل اینکه علاقه ای نسبت به من پیدا کرده بود
آموزشگاهی که ما میرفتیم مختلط بود و یه پسر خیلی بهم گیر داده بود منم واقعا بعد اون ماجرا از پسرا خوشم نمیومد و تنها پسری که باهاش راحت بودم امیر بود
منو ترانه از آموزشگاه اومدیم بیرون و اون روز نوبت بابای ترانه بود که بیاد دنبالمون
پسره :آخ من فدای اون چشم های عسلیت تا کی باید منتظر جواب عشقم باشم
به ترانه گفتم :بیا بریم اون ور تر من حوصله اش رو ندارم
ترانه رو با حرص کشیدم
ترانه یواش گفت: چته دختر آروم تر
پسره:کجا میری عزیزم
من دیگه خون به مغزم نمیرسید از پسرا بدم میومد این آقا هم پیله کرده بود
گفتم:اولا من عزیز شما نیستم اینقدر الکی خودتو اذیت نکن من از امثال شما خوشم نمیاد ولم کن
پسره:همه میگن چرا عاشق این شدی ،آخه من عاشق همین دیونه بازی هاتم دیگه
گفتم:شما و هر کی درمورد من این حرف رو زده غلط کرده
اصلا حواسم به اطرافم نبود که دیدم یه نفر غرید توی دل پسره و سیلی خوابوند در گوشش
تا به خودم اومدم دیدم امیر داره پسره رو میزنه ترانه و محمد (دوست امیر) هم هر کاری میکردن نمیتونستن جداشون کنن (مثل اینکه از شانس من اون روز عمو مسعود کار داشته امیر رو فرستاده)
یه هو بابای پسره سر رسید هیکلی بود برای خودش امیر رو گرفت و هولش داد عقب
و داد زد:تو کی هستی که دستت رو روی پسر من بلند کردی بزار زنگ بزنم کلانتری تا حساب توی عوضی رو برسن
من و ترانه به شدت ترسیده بودیم امیر رو به محمد کرد و گفت: سریع ببرشون داخل ماشین
ترانه میخواست چیزی بگه که امیر داد زد
گفت :حرف نباشه برید داخل ماشین
صورت امیر و پسره پر خون بود خیلی ترسیدم و توی دلم به خودم لعنت میفرستادم
:جو گیر شدی ها!!!دیدی داره یکی بهت توجه میکنه *هه*تو که هرگز با پسرا حرف نمیزدی چه برسه به دعوا امروز چیکار داشتی
تو همین فکرا بودم که محمد گفت من شما رو میرسونم بعد میرم پیش امیر کلانتری
(محمد جزو خانواده های پولدار شهرمون بود)