وقتی نوجوون بودم چ ارزوهایی که نداشتم درسمو ادامه بدم ،یه شغل خوب،یه زندگی لوکس و عاشقانه
ولی بزرگترین اشتباهمو وقتی کردم که توسن کم ازدواج کردم اونم موقعیتی ک بنظر خوب میومد ،وعده های قشنگ،گفتن پشتمن برا ادامه تحصیل ولی بعد زدن زیرش،
از خونه نداشتم ک مجبورم تو خونه قدیمیشون زندگی کنم،
از همسری ک اصلا ابراز احساسات بلد نیست و خیلی بابتش ناراحتم
از اینکه یه خرید ساده برام شده رویا ،
حتی کارای زیبایی هزینشو ندارم،
خدا بهم دوتا بچه داده ،ولی یکیش بیماری خاص داره ،
شب و روزم شده پرستاری و خونه داری ،
یه مسافرت نمیتونم برم حال و هوام عوض شه،
نمیدونم این وضع تا کی ادامه داره ،شایدم تا اخر عمرم،
زندگیمو باختم