دیشب خواب دیدم بهترین داییم که الان چندماهه ندیدمش و واقعا از ته دلم بهش علاقه دارم یهو یجا میبینمش بعد منو برای یه مدت زمان طولانی توی بغل خودش میگرفت و سر من رو میبوسید اما دائم بغض داشت و چیزی نمیگفت دیگه ازش جدا شدم
انگار داخل یه باغ بودیم همگی،من یه لباس بلند خیلی خوشگل تنم بود موهامم باز و اکثرا بهم نگاه میکردن خالمم همونجا بود باز خالمم دبدم منو داخل بغلش گرفته و محکم منو چسبونده به خودش
یهو توی همین حال بودم دایی کوچیکم (یه دایی دیگم)صدام زد دایی بیاین اینجا،رفتم پیشش دیدم من رو برد سمت یه نقره فروشی،خالمم همراهم بود
دیدم به اقاعه گفت همه انگشترات رو بیار و اورد،هی به من میگفت دایی اینو بپوش اونو بپوش،اخرش یه انگشتر خیلی خوشگل که نگینش قرمز رنگ و تک بود رو واسم برداشت گفت این خیلی قشنگه دایی همینو بگیر منم هرچی اصرار دایی نمیخواد قبول نکرد،قیمتش رو هم حتی دقیق یادمه یک میلیون بود اون انگشتر...بعد بوسید منو و گفت مبارکت باشه دایی جان...
من این هفته اصلا به فکر داییام نبودم و دلتنگشون نبودم نمیدونم چرا یهو این خوابو دیدم
انگار تو خوابم همه یه بغض و ترهمی نسبت بهم داشتن
میدونید تعبیرش چیه؟