چیز خاصی نبود
دختر خواهر شوهر تو شهر اینا دانشگا قبول شد
بعد زنه نزاشت بمونه خونش رف خوابگا
بعد خوابگا ی مدت تعطیل بود شوهره کلید داده بوده اینمتعطیلات خونه پدرش بوده
همسایع گفته ی خانم اقایی میان میرن
دختره خبر نداده با نامزدش ک عقد نکرده بودن وباباش راضی نبوده رفته اونجا و همه فهمیدن الا باباش