مادرشوهرم شخصیتش جوریه که وقتی جایی نمیره مریضی رو بهونه میکنه !!بعد من و خواهرشوهرم هردو امتحان شهر داریم پدرشوهرم گفته بود امروز منو میبره یکم تمرین چون شوهرم سرکار بود دو شیفت منم تو خونه موندم هرچی مامانم اصرار کرد گفت بیا خونمون گفتم ن پدرشوهرم میخواد ببرم تمرین هرچی منتظر بودم صدام بزنه تو یه ساختمونیم خبری نشد رفتم تو حیاط دیدم پنجره هاشون بسته پرده هاهم کشیده شد !!شک کردم که رفته خواهرشوهرمو برده تمرین و خواسته من نفهمم چون مادرشوهرم هروقت هرجا بخواد بره قبلش صدا میزنه میگه !بعد الان زنگ زده ب من میگه ما ساعت ۳ اومدیم اینجا پسرش تب داشت بردیمش دکتر براش ازمایش نوشت بعد سروصدای شیطونیای پسرش میومد وقتی گفتم بلا به دور باشه مادرشوهرم یه جوری حرف میزد حس کردم دروغ میگه !!پشیمون شدم جواب زنگشو دادم