امشب رفته بودم با خواهرمو شوهر خواهرم فروشگاه لباس بچه
که واسه خواهر زادم لباس بخرن
بعد یه آقا با پسرش اومده بود
منم همینجور داشتم نگاه میکردم از جلوی اون آقا و پسر کوچیکشون رد شدم
با صدای بلند گف جووووووون
ته قلبم ترسید ریخت ، بعد گفتم شاید با بچش بوده
بعد ک رفت حساب کرد میخواست بره بیرون
منم کنارم خواهرزادم بودم ک هواسمم بهش باشه
همین جور داشت میرفت بیرون جلوی خودش باصدای بلند پنج شیش بار میگف
جوووووون بعد برگشت نگامم کرد
حالم بهم خورد از اون نگاه کثیفش
مرد جوانی هم نبود
۵۰ سال داشت
خیلی حس بد گرفتم از رفتارش ، دلمم برا زنش ک بیرون ایستاده بود سوخت که با همچین مرد هرزه ی زندگی میکنه
خدا لعنت کنه همچین مردایی رو😔