عقدم
مامانم اینا امروز رفتن مسافرت
من چون شوهرمنمیتونست بیاد و دلم تنگ میشد
و تا تولدش نمی رسیدم بیام نرفتم
الان خونه تنهام
داداشم هست ولی سرکاره
دلم تنگ شده براشون آخه اولین باره
شوهرمم سرکاره
روزی یکبار همو میبینیم
اگه شب کار نداشته باشه میریم بیرون
ولی امشب فکر کنم مشغول باشه ولی برنامه دارم چیکار کنم
خلاصه اینکه الان دو دل شدم
با اینکه اونم خیلی بهم وابسته ست
دارم با خودم الکی از سر تنهایی و دلتنگی خودخوری میکنم که اونم بود نمی رفت؟ طوری که خودم از صبحت هاش شنیدم نه
یا آخر هفته میخواد بره سر بزنه مامانش که شهر دیگه ست که نیم ساعت با ما فاصله داره
حواسش هست من اینجام ؛ پیشنهاد میده منم باهاش برم
شدم عین بچه ها😂
گاهی وقتا میگم این همه عشق و علاقه و فداکاری و اینطور رفتاری من خوبه ارزش داره؟
البته منم همیشه همین عشق و محبت و توجه رو دیدما
یعنی یه طرفه نبودم
ولی گاهی اوقات که تنها میشم به خودم فکر میکنم
شاید این تنهایی فرصت خوبیه ببینم چند چندم
آماده بشمبرای خونه خودم