یه پسری بود روی خنچه بلال میفروخت ، اولین بار که رفتم پیشش ، هوا خیلی سرد بود، دلم براش کباب شد، دستاشو ها میکرد ، کارشو انجام میداد، انقدر وضع مالیش ضعیف بود که حتی یه لباس گرم تنش نبود !پرسیدم سردت نیست ؟! گفت چیکار کنم مجبورم! یادمه موقع کشیدن کارت عمدا یه مبلغی اضافه کشیدم ، گفتم ایوای اشتباه شد، دفعه ی بعد حساب میکنیم ، بلالای خوشمزه ای داشت، هفته ای یکی دوبار با دخترم میرفتیم ، یواش یواش توسعه داد، جاشو بزرگتر کرد، ماشین خرید وووو....
مدتی بود نمیدیدمش، امروز اتفاقی با دخترم دیدم یه جای جدید باز کردن ، گفتم بریم یه چیزی بخوریم ، رفتیم دیدم همون پسره ست !!! خیلییییی خوشحال شدم براش
یه جای خوشگل و پُر مشتری .....
اصلا وقت سرخاروندن نداشت
تازه بینیشم عمل کرده بود