ی بار رفتیم خونه مبینا اینا
با خالم ک تو بچگیم به دنیا اومد دختر عمم هنه جا باهم بودیم اسم دختر عمم مهلا اسم خالم زهرا
با مهلا و زهرا رفتیم خونه مبینا اینا ب مبینا پروفابلشو نشون دادم کلی قربون صدقش رفتم مبینا گف بزار من درست میکنم همه چیزو
اون زمان خوشحال شدم و ی چیز دیگه خوشحالیمو دوبرابر کرد دوبارا کلاسا شرو شده بود تو یه مکان دیگه
انق خوشحال بودم که یادم رفته بود خوشیای من همشون ی جا زهر میشن
ی بار اماده شدم کلی ب خودم رسیدم رفتم کلاس با یه لشکر از رفیقام
رفتم اما نمیتونستم برم پیشش فقط از دور نگاهش کردم و دیدم شهلای نامرد باز کنارشه انکار دنیام تیره شد میترسیدم شهلا اینم ازم بگیره دیگه ن توانایی موندن داشتم ن حصله رفتم خونه شرو کردم ب تیغ زدن مبینا پیام داد خوبی ی عکس دادم گفتم میدونی ک
شرو کرد نصبحت ک کم تیغ بزن ول کن اون دستاتو اما انگار تنها همدم من تیغ بود شده بودیم دوتا رفیق صمیمی تیزی و خون واسم شده بود مسکن
مبینا گفت پیام دادم واسش
تعجب کردم
زیاد جدی نگرفتم
اما مبینا گفت عکس دستتم واسش دادم یکم قاط زدم گفتم واسه چی عکس دست منو میدی ب اون چه و این حرفا
یکم از سید سبحان بگم واستون حالا