شبش بابام اومد وقتی جو دختر پسری اونجارو دید دیگه رضایت ب اومدنم نمیداد😔
غم تو دلم نشست
گفتم شاید نبینمش از سرم بیوفته...
ی روز دیگه کلاس رفتم اما تو جمع هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد
.و بعدش پدرم منو از نگاه به این غریبه اشنا محروم کرد...
حالم خیلی بد بود تو خونه مدام سر هرچیزی فریاد میزدم تو اتاقم درو میبستم اهنگ مهراب با صدای بلند گوش میدادم و با تیغ خود زنی میکردم همیشه دست چپم پر زخم بود همیشه تو سطل زبالم پر دستمالای خونی بود هر شبم پر گریه بود
حالا غیر دردای خودم مدام چهره سید جلو چشمم بود مدام همون دوتا شوخی کوچیکش تو ذهنم بود و ترس از اینکه نکنه با کس دیگه ای هم حرف بزنه
حالا دلیل تیغ زنی هام دوتا شده بود یکی خیانتی ک از اریا و شهلا شاهدش بودم و یکی دوری از اون چشمایی ک انگار دلم بهشون گره کور خورده بود
بعضی شبا میرفتیم بیرون ی دور میزدیم
یکی از اون شبا یهو تو خیابون ی چهره اشنا دیدم ی لبخند
لبخند اونی ک هرشب تو فکرم بود خودش بود دم ی مغازه
امیدم شده بود باز اونجا ببینمش هرشب میگفتم بریم دور میرفتیم و بعدش نا امید میومدم زار میزدم و دوباره تنهایی دوباره درد دوباره تیغ سرد و خونای گرم