اون روز همشو به اون پسری که فقط میدونستم بهش میگن سید فکر میکردم رفته بودم پشت پنجره کلاس و فقط فکر میکردم ینی میشه خدا اینو بهم بده ینی میشه به دلش بندازه؟
وقت نهار یکی از پسرا رفت واسه همه فلافل خرید البته واسه خودش کباب خرید وقت خوددن کلی بهم گفت بخور اما محل نمیدادم نمیدونم چرا منی ک اسمم دخی شیطون بود جلو اون سید انگار همه سلول هام تغییر میکردن انگار میشدم ی نازنین دیگه یکی که با این دختر زمین تا اسمون فرق داشت
من دختری بودم ک ازادانه با هر پسری دعوا میکردم اریا رو هم فقط ی دوست میدونستم و بهش وابسته شده بودم در همین حد با بقیه پسرا لج بودم کلا واسه خودم یلی بودم اما جلو سید انگار دلم میخواست از دور نگاش کنم
وقتی چشماش ناخواسته بهم میوفتاد قلبم ی جور دیگه میزد.
گاهی میگفتم کاش دوستم داشته باشه
گاهی میگفتم برو بابا احمقگیه
گاهی دلم تشنه ی نگاهش میشد
گاهی میگفتم ن همش الکیه من دنبال محبت دیدنم
خودمم نمیدونستم چمه رو ی صندلی نشسته بودم دقیق یادمه ی شال کرمی سرم بود با ی مانتو سبز یشمی ک شلوار کرمی همشو با دستام و چادرم بازی میکردم نگاه به تیپم میکردم چیزی کم نداشته باشم