شب مبینا پیام داد به سید سبحان و سید سبحان گفت اگ میشه گوشیرو بدید خودش باهاش حرف بزنم نازنین (تو تاپیکا و گاهی نظرات گفتم نوکری امام حسینو کردم و تو هئیتش بزرگ شدم) اونموقع داشت حسینیه رو جارو میکرد مبینا عکسشو میده میگه فعلا داره جارو میزنه سید سبحان دلش میلرزه کار نازنین ک تموم میشه مبینا بهش گوشی میده
بریم سراغ اولین چتشون دقیقا ۱۰ روز بعد تولد نازنین ۱۴ مهر
نازنین. سلام
سبحان. سلام خوبین
نازنین. مهم نیست بفرمایید
سبحان. ی سوال داشتم
نازنین. بفرمایین
سبحان. شما منو دوست دارید
نازنین. واسه شما چه فرقی داره؟ فک کنید اره
سبحان. فکر من مهم نیست میخوام حس شمارو بدونم
نازنین. اره دوست دارم الان که فهمیدین میخواین برین به سلامت
سبحان. خوب منم شمارو دوست دارم کجا برم اخه وقتی تازه همو پیدا کردیم
سبحان. میشه دیگه اینکارارو نکنید
نازنین. ب خودم مربوطه حالم خوب باشه نمیکنم
سبحان. اگ واقعا دوستم دارید لطفا این کارارو نکنید من نمیتونم ببینم اینطوری باشید