خلاصه قول داد یهو برگشت دید مهلا و زهرا گوشی دستشونه ب پسر عموم گف اویی این دوتا باز دارن فیلم و عکس میگرن
انقد باهم بودیم ک دیگه میدونست ذات زهرا و مهلا جطوریه از همه چیز فیلم و عکس میگیرن
پسر عموم گف اویی نگیرین بیشعورا
بعدش گف خو پ دیگه خدافزی کنید بریم ب نهار برسیم
با قلدری گفتم من هیچ جا نمیرم
اول یکم مخالفت کردن بعد ک دیدن نمیرم گفتن باشه تو برو خونه با زهرا و مهلا ما واست نهار نذری میگیرم و میاریم دم در میدیم
سوغاتی هاشو ک بهش دادم با کنایه گفتم نمیدونتسم لباس مشکی خریدی برات خریدم فک کردم نداری
پسر عموم گف مهم نی همین امروز باز میکنه از تورو میپوشه.
خودش گف من ک قبول نمیکنم بهش گفته بودم حق نداره برام خودشو تو خرج بندازه و کادو بخره
پسر عموم گف این که کادو نیس سوعاتیه قبول کن بریم ظهره
خودش رفت گفت زود خدافزی کنید ب نهار برسیم
سید سبحان یکم موند حرف زد کفت ببخشید اشتباه گردا بابت حرفای دیشبمم ببخشید جبران میکنم شرمندتم