تا اینجا گفتج براتون ک تو قبرستون بودم پسر عموم اومد و منو ندید باز دیدم اومد وسط قبرستون رفت سمت مهلا و زهرا یکم ک حرف زدن زهرا ازشون دور شد زنگ زد بهم
گفت کجایی گفتم همونجا ک بهت گفتم گفت پس چرا نمیبینمت گفتم باور کن هستم فقط هیچی نگو برو بزار تنها باشم ب محمد عموم هم چیزی نگو
زهراقط کرد و رفت با مهلا یکم دور شدن
دیدم پسر عموم زنگ زد حوودا ۱۰ ۲۰ دقیقه باهام حرف زد هرچی اصرار کرد گفتم من اینجا جام خوبه جایی نمیرم هرچی هم بیشتر حرف بزنی بیشتر میمونم
با هر بدبختی بود راضیش کردم قط کنه گفت یه ربع دیگه میام رد میشم اوتجا بودی قاط میزنم گفتم باش
قطع کردم یکم دیگه حرف زدم رفتم اب بخورم دیدم زهرا و مهلا ی جایی نشستن منم اون پشت مشتا ی جا نشستم اومدم نی نی سایت تاپیک زدم ک تو قبرستونم