ما سه سال پیش از طریق دوستم آشنا شدیم و قصدمون ازدواج بود بعد یکسال بنابر دلایلی رابطمون از جانب من تموم شد ولی این پسره ول کن نبود ،جلو درمون اومد با بابام حرف زد کلی پیام داد
وقتی دید من دیگه واقعا نمیخوام بیخیال شد اون موقع سنم کم بود تحت تاثیر حرف دختر خاله ام بودم
بعد عید باز پیام داد قرار شد همو ببینیم ، رفتم دیدمش دیدم خیلی فرق کرده و اخلاقش اون ادم سابق نیست
برای همین گفتم نمیتونیم باهم باشیم، اونم عکس چندتا کادو ک برای عروس میبرن فرستاد و گفت من ازدواج کردم
بعد این قضیه عکس چندین بار تو اینستا پیج فیک درست کرد و پیام داد گفت دوست دارم و...
منم نشستم فکرامو کردم دیدم وقتی دوستم داره و شرایط مالیش خوبه بهتره بهش فرصت بدم برای همین اوکی دادم و قرار شد هم دیگه رو ببینیم
ولی گفتم بزار به دوستم که میشد خانم دوست اون بگم که آشتی کردیم
بهش گفتم ک دختره گفت این اقا ازدواج کرده!!قبل عید عقد کرده
دختره خیلی نشونی داد ، گفت حتی ماه پیش برای این آقا نامزده تولد گرفته بود منم به برادر زاده این اقا تو اینستا پیام دادم ولی اون ج نداد
به خودش گفتم به کلی انکار کرد ، گفت چون زمانی ک تو قهر کردی من حالم خیلی بود به دوستم و خانومش گفتم که اگر تو پیام دادی اینحوری بگن ، و اینو راست میگه کحالش بد بود بهش گفتم ز شناسنامه ات فیلم بفرست و فرستاد و صفحه ازدواج خالی بود!
گفت خانوادم یکیو پسندیده بودن ولی بعد تو هیچ کسو نتونستم بپذیرم
منم باور کردم حرفشو چند بار بیرون رفتیم هیچ رفتار مشکوکی نداشت تااینکه امروز قرار بود بریم بیرون
صبح دیدم برادر زادش بعد یک ماه ج داده ازش پرسیدم فلانی ک عموته متاهله یا نه گفت اره نامزده و عقد کرده
قرار رو کنسل کردم و به خود این اقاام گفتم ک برادر زادت هم میگه تو زن داری ، بازم میزنه زیرش و میگه اونا خبر ندارن من گفتم ک اون دختررو نمیخوام