۱۰سال عمرمو گذاشتم پای صبر کردن پسری با ۳۳سال سن که خانوادش الکی مخالفن یعنی خواهرش مخالفه هی نمیذارن مامان و باباش هم بیان مغز اونارو هم شستشو میده
چند سال پیش من شهرشون دانشجو بودم به جا این که خواهرش بیاد قشنگ با خودم صحبت کنه هی میومد در خوابگاه تعقیبم میکرد ک ببینه من چجور دختریم(البته دوستای پسره الکی از من بد گفته بودن)منم خدایی ی خانواده خوب و مذهبی هسیم ب جا این ک قشنگ بیان تحقیق و با خودم صحبت کنن تحت تاثیر حرفای این و اون قرار گرفتن و مخالفت کردن و اومدن در خوابگاه محکم در میزدن ک بهم بگن با داداش ما درارتباط نباش منم نرفتم دم در
منم دیدم اینجوری ابروم بردن پیام دادم ب خواهرش گفتم سلام من فلانی هستم شما مامانتون اومد منو دید پس چرا اینجوری میکنین گفت ما اصلا تورو نمیخایم و بسه هر چی داداشمون نیغ زدی(خداوکیلی ب امام حسین هیچ خرجی برا من نمیکرد حتی ی شاخه گل)و برو از دهات خودتون اقدام ب شوهر کن و خلاصه هر چی بد و بیراه بود بهم گفت و بلاکم کرد منم ز زدم ب پسره و تموم کردیم ولی من دوسش داشتم اونم منو دوس داشت ولی نمیتونه راضیشون کنه
دوباره رابطه رو شروع کردیم و ۳سال باز من صبر کردم ک راضی شن حالا بهم میگه اگه تو پیام ب ابجیم نداده بودی و دعوا نکرده بودین شاید راضی میشدن
حالا موندم چه کنم؟؟؟
تورو امام حسین راهنماییم کنین