مامانم کارمند دانشگاه علوم پزشکیه.خب اکثر کسایی که باهاشون در ارتباطه دکتر و... هستن خودش لیسانسه.بعد همیشه دیدم طرز صحبت کردنش با پزشکا و غیر پزشکا چقدددددددر متفاوته.همش هم از فلان پزشک و بهمان پزشک تعریف میکنه.
همیشه میگه من واسم مهم نیست شما تو چه شغلی باشین فقط خوشحالیتون واسم مهمه.در حالی که رتبه ها اومد با اینکه نتیجه آزمون هامون جور دیگه ای بود ولی به پزشکی نمیخوره و در حد پرستاری سراسریه.تا امروز با ما یک کلمه حرف نزده!
تو با لاک نماز بخونی خدا قبول میکنه اما بنده اش نه! مريض باشی و روزه نگیری خدا قبول ميكنه اما بنده اش نه! چادر سرت نذاری و به خدا فکر کنی خدا قبول میکنه اما بنده اش نه! میدونی مشکل از کجا شروع شد؟ اونجایی که بنده هاش یادشون رفته "قضاوت" مخصوص "خداست" نه اونا...
خودخواه شدن میگ ماهی ۷تومن بدو برو گفتم ن .زنگ زدم انصراف دادم استخدام بیمارستان خصوصی بود .ولی بهیاری ببخشید خ سخته .من استعداد درس دارم معدلم ۱۸بود دیپلمم ریاضی .میتونم بخونم قبول بشم .ایشون چون پزاشو پارسال داده دیگ اشتیاق نداره .پارسال ارشد روانشناسی بالینی قبول شدم زنگیده ب همه گفته دخترم پزشکی قبول شده منم مجبور کرد تایید کتم وگرن از خونه پرتم میکنه بیرون .الان دیگ پزشو داده .
با خودم میگقتم نمیترسه من برم واقعیت ب فامیلا بگم ؟بعد فهمیدم نقشش چیه چندماه پیش گفتم مامان چرا ب همه اینجوری گفتی هربار میگفت ولش هیشکی نمیفهمه اینبار یهو گفت مگ تو پزشکی قبول نشدی ؟آلزایمر نداره سالم سالمه فهمیدم میخاد بندازه دروغش گردن من بدبخت. ساکت شدم .