2821
2789
عنوان

قصه‌ی#دزد_احساس

| مشاهده متن کامل بحث + 34546 بازدید | 637 پست

💬۱۲


فریبا انگار یه نور امید به دلش تابیده شد که گفت

خدا از دهنت بشنوه تورو خدا دعا کن تو دلت پاکه تو تا حالا گناهی نکردی

خندیدم و گفتم

از کجا این‌قدر مطمئنی بالاخره همه آدم‌ها توی زندگی‌شون خواسته یا ناخواسته یه گناهی کردن دیگه

فریبا گفت

نه بابا تو یکی رو بعید می‌دونم تو  از همان اول نماز خون و روبه‌راه بودی

گفتم

خب حالا کی می‌خواد راهی بشه این شازده‌ی شما ؟

فریبا گفت

باورت می‌شه آخر هفته آینده باید بره

گفتم

پس یجوری برنامه‌ریزی کن هفته‌ی آینده تو بیای خونمون این‌طوری می‌تونی بری دیدنش و ازش خداحافظی کنی


فریبا برای آخر هفته آینده کلی بهم سفارش کرده بود نه مثل همیشه برای هماهنگی نه

برای خریدای جورواجوری که گفته بود برای سروش تهیه کنم

قرار بود سر راه کلاس همه اونچه رو که گفته بود بخرم تا وقتی فریبا میره دیدن سروش اونا رو بهش بده

به لیستی که داده بود نگاهی انداختم و با دیدن اقلامی که نوشته بود به عقلش شک کردم

آخه کی با خودش لواشک و آلوچه می‌برد سربازی؟


بیرون دکه تلفن ایستاده بودم و مثل همیشه کشیک می‌دادم

فریبا و سروش هم داخل دکه مثلاً داشتن وداع می‌کردن ولی وقتی طبق معمول این چند روز فریبا گریه می‌کرد و سروش هم انگار سعی در آروم کردنش داشت

صبرم سراومد به شیشه‌ی دکه کوبیدم و رو به فریبا به ساعتم اشاره کردم که عصبی سر تکون داد یعنی عجله نکن

بالاخره با نزدیک شدن یه مرد که قصد تلفن زدن داشت خطرو مثل همیشه خیلی نزدیک حس کردن و راضی شدن از هم دل بکنن

منو فریبا جلوتر و سروش هم با فاصله پشت سرمون به راه افتادیم

قبل رسیدن به خیابون اصلی آهسته گفت

ببخشید

هر دو هم من هم فریبا برگشتیم سمتش که گفت

من از همین‌جا باید برم

فریبا با بغض گفت

مواظب خودت باش

سر تکون داد و گفت

خداحافظ

به من نگاه کرد و گفت

خداحافظ عاطفه خانوم حلال کنید

کوچک‌ترین نگاهی بهش نکردم و گفتم

به‌سلامت


دست فریبا رو که دل اومدن نداشت گرفتم دنبالم کشوندم و گفتم

بیا بریم دیگه این‌جا وسط خیابون ها

دوباره به گریه افتاد و گفت

حالا چی می‌شد می‌ذاشتی دو دقیقه بیشتر ببینمش

دستشو ول کردم و گفتم

برو اصلا تا خود سربازی همراش برو به من چه قرار نیست که همیشه من تذکر بدم بهت

جلوتر رفتم که فریبا خودشو بهم رسوند و گفت

باشه ببخشید به خدا حالم خوب نیست

گفتم

فریبا لطفاً عقلتو به کار بگیر اون یه پسر هر اتفاقی هم براش بیفته مشکلی براش پیش نمیاد منم که هیچ ولی برای تو بد می‌شه نا سلامتی بابات پلیس‌ها

فریبا دستمو گرفت نگهم داشت و با بغض گفت

باشه دیگه عاطی سرزنشم نکن نمی‌تونستم ازش دل بکنم معلوم نیست دفعه بعد کی ببینمش

گفتم

فریبا جان خواهرم دوست عزیزم توتا خود فردا هم به تماشای عشقت بشینی سیر بشو نیستی خودتو الکی گول نزن

گفت

خب چی‌کار کنم دوسش دارم

گفتم

اگه دوسش داری باید تحمل کنی

فریبا کوتاه سر تکون داد و گفت

سروشم همینو می‌گه

یهو فریبا همون وسط خیابون بغلم کرد و با گریه گفت

عاطی سروش رفت...

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

ای واای عزیززم شمایی بللله بانو ادامه بده مگه میشه داستان شما خوندنی نباشه؟ سبک دلبرانه ی دهه ی ۶ ...

قربونت برم🌹

 آره خودمم ذوقشو دارم ادامه اش بدم.

مینویسمش😉

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

سلام

مثل همیشه معرکه👌

من داستانای سبک قدیم رو خیلی دوس دارم و بنظرم واقعا کار قشنگی بود. ادامه بده چرا که نه؟؟😉

موفق باشی😘

تا در طلب گوهر کانی، کانی                                                                        تا در هوس لقمه نانی، نانی                                این نکته رمز اگر بدانی، دانی                                                                      هرچیز که در جستن آنی، آنی
سلام مثل همیشه معرکه👌 من داستانای سبک قدیم رو خیلی دوس دارم و بنظرم واقعا کار قشنگی بود. ادامه بد ...

سلام ممنونم ازت دوست خوبم. آره نمی‌دونم چرا خودمم برای نوشتنش انرژی خاصی دارم حتما ادامه‌اش میدم😉🌹

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
به به سلام رفیق جان ممنون تو چطوری خوبی؟ مرسی از لطف همیشگیت ❤️

سلام عزیزم خوبم بخوبیت

قربونت برم ❤مشتاق ادامه داستانت هستم💫❤

بچه ها اگه شد برام دعا کنید چیزی که میخوام بشه ، ممنونم🤍

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز