سلام بچه ها
من خیلی وقت پیش عاشق ی پسری شدم که با تمام وجودم دوستش داشتم و ۱۰ و ۱۲سال هم بود ما اینارو می شناختیم بالاخره جوری شد که حس من رو نسبت به خودش فهمید اوایل خیلی خوب بود خیلی باهام رفتار خوبی داشت و جوری صحبت می کرد من حس می کردم مرد رویاهاس میگفت خوشبختتت می کنم فلان کار رو می کنم فلان رفتار رو دارم من ساده لوح تو دلم میگفتم خدایا بع من ی فرشته دادی خلاصه اومد خواستگاری دقیقا تا خود روز خواستگاری خوب بود از فردا خواستگاری کلا رفتارش تغییر کرد حس می کردم دائم درحال بهونه گیری بود دنبال ی راهی بود که بره بالاخره ی روزی رسید که ی بهونه ای از من گرفت و بلاکم کرد و به مدت دوماه من بلاگ بودم و دوماه بعد منو از بلاک درآورد و دوباره صحبت های ما شروع شد و الان جوری که مثلا دوروز ویا سه روز ی بار بهم پیام میده و بهش گفتم که برام خواستگار قرار بیاد پسره شغلش اینطوری و اونطوری گفت بگو بیاد برو دیگه خوشبختم بشی انشالللللللللله انگار اصلا براش مهم نیست منم گفتم اگه شرایطش به من بخوره میرم بهش گفت انشالله شرایطش بخوره بری حالا دیشب یاد حرفای قبل خواستگاریش افتادم کلی گریه کردم و شب رو با چشمای اشکی خوابیدم خیلی آرزوها باهاش داشتم همش خراب شد بهم می گفت فلان جا میبرمت فلان کار رو می کنم برات خلاصه جوری بود که می گفتم تو اخه پاداش کدوم کار خیر من هستی
حالا نمیدونم چیکار کنم نمی تونم فراموشش کنم و به کسی به غیر اون فکر کنم ؟