سه ماه دیگه عروسی منه. شهر خودم نیس شهر شوهرمه چن ساعتی فاصله داریم. و من ی خاله دارم سه ساله با دوتا بچش خانوادگی شپش زدن. هرچی غیر مستقیم با کنایه هرجور میگی خودشو میزنه ب اون راه حتی میگه ن نیس نداریم...در صورتی ک من بارها دیدم تو سرشون
زیاد خونش نمیرم میرم هم وقتی برمیگردم کلا تو حمومم و با مامانم موهای همو نگا میکنیم
بعد همین خاله میگه من میام شبم میمونم خونتون دیگه آخر شب ک نمیشه برگشت سخته
آخه یکی بگه من چجوری دلم بیاد رختخواب نو مال عروسو شب اول بندازم واس خانواده ای ک کلا شپش دارن
قرار شد عروسی رو جدا جدا بگیریم هرکی مهمون های خودشو توی شهر خودش جشن بگیره و شام در بده ن فقط بخاطر این قضیه بخاطر اینکه فامیلای من میگن ما نمیتونیم بیایم دوره
فامیلای شوهرم میگن اونجا باشه باز ما نمیتونیم بیایم
بخاطر نق نق اینا و دوری راه و دخالت های فامیلا، تصمیم گرفتیم جدا بگیریم فقط پدرو مادرا و خواهر برادر عروس داماد توی هردوجشن باشن فامیلا هرکی شهر خودش. منم بخاطر اینکه خالم نیاد بمونه از خدا خواستم
مشکل اینه پدرشوهرم لج کرده میگه ن اینجوری نمیشه
اگ مستقیم ب خالم بفهمونیم ی فکری ب حال موها ی خودشو بچه هاش بکنه هم ناراحت میشه خانوم و بهش برمیخوره چون ب صورت خود ب خود نمیتونه بفهمه باید ی اقدام درمانی بکنه و این بیخیالی و سهل انگاری خوب نیس
هرکی هم باشه و بفهمه ازش دوری میکنه! چ برسه من. هیشکی منو درک نمیکنه همه ساز خودشونو میزنن من این وسط دارم دیوونه میشم چجوری بابای شوهرمو راضی کنیم
هرچی میگم نمیاد کسی راه دوره نمیفهمن.