جز شاگردای اول مدرسه بودم همیشه دوستام میگفتن تو دکتری چیزی میشی
با همسرم سنتی ازدواج کردم پسر عموم بود
تازه ۱۴ سالم بود اومدن خواستگاریم بچه بودم ذوق داشتم نمیفهمیدم پدر مادرم رضایت دادن ازدواج کردم
اولا خوب بود بعدش رفته رفته همه چی تغییر کرد
الان ۳ ساله ازدواج کردم زندگیمو دوست ندارم همسرم بهم بی محلی میکنه حس میکنم نمیخاد منو اصلا
یکم پیش دوستم زنگ زده بود گفت باید یه موضوعی بهت بگم گفته که شنیده شوهرم با یکی از دخترای مدرسه اشون حرف میزده دختره بهش گفته اگه مزاحم بشی به زنت پیام میدیم میگیم همسرمم برگشته گفته برید بگید مهم نیست برام من ذاتا باهاش تو رودربایستی ازدواج کردم!
در صورتی که همسرم بهم چن روز پیش گفت هی ی دختره اس مزاحمم میشه گفته به تو پیم میده فلان ولی دوستم میگه شوهر من بهش پیام میداده ...
حالم بده سرزنشم نکنید کمکم کنید خواهشا!
به اینجا فقط تونستم پناه بیارم چیکار کنم!؟