قضیه از این قراره کا داداشم تصادف کرده بود شب، من فرداعصری رفتم حال و احوالش رو بپرسم البته سرما خوردم حتما ا میکرونه روز ششم مریضیم بود با ماسک و فقط در خونه دیدمش و سراغ سلامتیش گرفتم بعد تو حیاط نشستم با دخترم بودم دخترم روز دهنش بود خوب شده بود ولی بازم براش ماسک زدم شاید ناقل باشه بقیش پست بعد
یِکاری کردی با من که یِجوری شَم، یِکار کردی چِشات تمومِ عالَم شه یِکار کردی بگم بی تو نمیتونَم، یِکار کردی دِلَم از ریشه آدم شه شُدی قلب و تَن و روحَم، شُدی بال و پَر و جونَم، شُدی همه ی منظورَم. شُدی گرمایِ این خونَم، شُدی هرچی که میدونم و رو هر صحبتِت زومَم
یه پنج دقیقه دیگه نشستم با ماسک اونم تو حیاط مادرم هم یه لیوان آب برام آورد اونم یه متر شایدم بیشتر فاصله داشت دیگه رفتم یه فاصله دورتر که کسی نبود گریه هام رو کردم بعد به دخترم گفتم بیا بریم خونه مامانم هی گفت بمونید میخام شربت کنم گفتم همسرم داره میاد دنبالم همسرم هم البته یه جای دور سر کار بود همون لحظه گوشی بر نداشت