ده ساله سر زندگیم هستم یه روز نبوده ک خونه پدرشوهر نریم یا اونا نیان نه این ک یه ساعت بریم ن کل روز را اونجا هستیم تازه برا خواب هم ک بیایم ناراحتن.یه مسافرت تنها نرفتیم دلم میخواست مثل باقی نامزدها یه شمال بریم یه ماه عسل تنها بریم.روزی ده بار زنگ میزنن در جریان کل جزءیات زندگیمون هستن البته آدم های بدی نیستن احترام من را هم دارن البته تمام کاراهاشون تمام خریدشون با ماهست و من در نقش کنیز هستم .