دیروز با شوهرم دعوای بدی داشتیم،اصلا به زندگی بها نمی ده واسه کمتر کار کردن همش وابسته به مادرشه،نه محبت نه چیزی تا می ریم بیرون مادرش پنجاه بار زنگ می زنم کجایی بیا یه سر اینجا،خواهرش قهر بود آقا براش کیک تولد گرفت منم به زور کتک برد تولدش آشتی بعدم مریض بود رفت تا صبح بالا سرش الان باز که دعوامون شد من رو زد رفتم شکایت کنم زنگ زد گریه و التماس اومدم خونه باز خواهرش زنگ زده که ماشینمو برام بفروش (شوهر داره) منم دیگه خوابم نمی بره می خوام صبح برم شکایت کنم
به نظر من شکایت رو بزار اخرین قدم ،اول باید از خودت حساب ببره ،حداقل بهتره اینجوری باشه ،هیچ زندگی با زور دادگاه زندگی نشده ،اتفاقا ممکنه زندگیتون سرد هم بشه
غلط میکنه پول برا دکتر روانپزشک نم یده شکایت کن چه نفهمه
آره ولی سریع پای دردو دل خواهر می شینه مشکل همرو حل می کنه به من که می رسد می گم مشاور گفته برای کنترل خشم باید بری پیشه روانپزشک دارو بگیری باز پرخاش می کنه
به نظر من شکایت رو بزار اخرین قدم ،اول باید از خودت حساب ببره ،حداقل بهتره اینجوری باشه ،هیچ زندگی ...
من هشت سال داره می شم این وضعمه همش تلاش می کنم با محبت با مار کردن با پشتوانه بودن حتی بهش گفتم دارو ندارم و می فروشم کمک می کنم خودمون خونه بخریم گفت مادرم غصه می خوره از خونش پاشم دروغ می گه می خواد اذیت نشه