یاد مجردیام افتادم.. سه تا داداش دارم من ته تغاریم داداش بزرگه شبای تابستون تو ایوون بغلم میکرد پیش خودش واسم داستان میگفت تا خوابم ببره. با داداش وسطی مث سگ و گربه بودیم الانم هستیم سه ساله قهریم.. یبار اذیتم کرد گازم میگرفت نمیتونستم از پسش بر بیام واسش چاقو کشیدم.. داداش کوچیکمم عین همین عکسای اسکرین بود خیییبلی باهم خوب بودیم عشق و حال. از وقتی ازدواج کردم بینمون سردی افتاده 😢😢😢😢