ده ساله تمامه داره دروغ میگه، جوونیم تباه شد، عمرم رفت، لعنتی ....
ده ساله رو دریاس همش، مجموعا سالی چهل پنجاه روز میدیدیمش،
گفتم عیب نداره ، کارش اینه، سرد بود، رابطه نداشت ، گفتم عیب نداره، ضعیفه ، تنهایی ، دوری، مسئولیت سنگین زندگی، مسئولیت سنگین تنها بچه بزرگ کردن ، مسئولیت و فشار بی شوهری و بیشتر از اون بی محبتی و بی توجهیش و خیلی چیزای دیگه
الان هم تازه فهمیدم اختلال شدید روانی داره (جنون) گفتم عیب نداره ، تقدیر خداست! نباید تنهاش بزارم ،
دوباره فهمیدم بیماریش تازه نیست و خودش و خانوادش میدونستن و از من مخفی کردن و تمام رفتارهای عجیب غریبش بخاطر بیماریشه و دردناکتر اینکه همه ی اموالشو زده به نام خانوادش تا اگر روزی فهمیدم ، چیزی دستمو نگیره ، و از اون بدتر اینکه منودخترمونو باز هم ول کرده تو خونه های مستاجری و رفته خونه ی باباش میمونه
چقدررررر نامرد میتونه باشه یه آدم
خانوادش ثانیه ای ناراحت باشن ، خودشو میکشه
ولی اینهمه عذابمون داده ، عین خیالش نیست
خدا لعنتش کنه ، لعنت بخودش و خانوادش