خیلی دلم گرفته ، بیشتر دلم برای دخترم میسوزه ، هیچوقت سایه ی پدر بالا سرش نبود، دخترم هشت سالشه، تا چند ماه پیش شوهرم همش روی آب بود ، تو کشتیرانیه، چند ماه یه بار میومد ، مثل مهمون ! تازه اختلال روانی هم داشت و من بیخبر بودم ، از لحاظ عاطفی صفر بود، نه حرفی نه ارتباطی نه چیزی، تمام اموالشم زده بنام پدر و مادرش
الانم که منتقل شده قسمت اداری ، بخاطر بیماریش، ولی بجای اینکه بیاد تهران ، پیش زن و بچش، رفت شهرستان محل زندگیه خانوادش، پیش اونا زندگی میکنه، مارو هم نمیبره ، وِلمون کرده به امان خدا ، یه زن جوون و یه دختربچه ، سالهاست تو اپارتمانهای اجاره ای ، تک و تنها زندگی میکنیم
خیلی دلم گرفته
خانوادم هم پشتم نیستن ، اصلا براشون مهم نیست ، یکبار ننشستن با شوهرم صحبت کنن، بگن این چه وضعشه !