دوست صمیمی من یه مدت باهام قهر کرده بود و خیلی حرفایه بدی تو اون دوران بهم زد..که انتظارشو نداشتم و تمام اون دوران رو تا الان گریه کردم تمام اون چند روز رو ..
بهم گفت برم یه دوست دیگه پیدا کنم دلیلشم نگفت فقط یه مدت فاصله گرفت و بعدش این پیام هارو داد من واقعا شوکه شده بودم دست خودم نبود و بلند بلند گریه کردم و مامانم متوجه شد و بهم گفت که تمومش کنم این اولین بار نیست که اینکارو میکنه اینجوری فقط مثله روانیا میشم و مطمعنم دیگه نمیزاره بهش نزدیک بشم و این تقصیره خودمه..
بعد از چند دقیقه که شلوغی شده بود خونمون پیام دادم و گفتم که میخوام همه چیزو همونطور که میخواد تمومش کنم
دوباره بهم پیام داد به جایه اینکه بلاکم کنه من فقط درخواستی که کرده بود رو قبول کرده بودم و اونم باید میرفت اما کلی پیام داد و گفت که متاسفه من واقعا نمیدونم باید چیکار کنم رابطه ما خیلی صمیمی بود جوریکه یه لحظه هم بدونه هم نمیتونستیم فقط یه مشکل بزرگ وجود داشت و هنوزم هست اونم اینه که سره هر چیز کوچیکی باهام بحث میکرد و بعد مقصر من میشدم باید یا اول عذرخواهی میکردم یا منتظر میموندم تا بهم یه کلمه بگه تا عین چی دنبالم راه بیفتم و براش هر کاری بکنم
همشم میخوام فراموشش کنم و بیخیالش شم دارم دیوونه میشم دو باره هی سروکلش پیدا میشه مشکل بدتر اینه که اگر هم ازش جدا شم جدا ازینکه باید بیمارستان بگیرم بخوابم همش هم میبینمش میتونم راحت مدرسمو عوض کنم کلاسایی که اونم هست عوض کنم و شمارم رو .. اما وقتی پیش میاد میگم نه نیاز نیست حتی اگه ببینمش دو دل نمیشم
شما اگه جایه من بودین چیکار میکردین دوباره برمیگشتین یا تموم میکردین حتی اگه باعث یه زخم بزرگ رو قلبتون میشد؟
الان حس میکنم که یه تیر کمون رو به رومه کمان دستشه و تیر رو خودم به سمت خودم نشونه گرفتم..
هوف خیلی طولانی شد فکر نکنم کسی بخونتش..