وقتی بچه بودم تو همسایگیمون ی دوستی داشتم خیلی صمیمی بودیم همیشه میرفتیم بیرون بازی میکردیم ولی اون همیشه با من تفاوت داشت یجورایی تو بازیامون اون همیشه بچه رییس بود من زیردستش🙄
اون بچه شیطون و خوشبخت😏 و من بچه مظلوم داستان بودم 😢... قیافش از من سرتر بود ..فامیلاش سرتر.. .نمیگم پولدار بودن ن ولی خورد و خوراکش از من سرتر....پنج شیش تا عمه خاله ی جوون داشت هر روز جشن یکیشون و مهمونی و باغ و اینا دعوت بودن گذشت و گذشت اون تبدیل ب یه دختر شاد و مغرور همه چی تمام شد😍 خداروهم شکر با یه پسر پووولدار نامزد کرده و الان خونه ی بغلیمون جشن و پایکوبی دارن صداشون نمیزاره بخوابم
و من هم ب قول داداش کوچیکم مثل کوزت بینوایان نشستم و تمام فکر و ذکرم ب نتیجه ی کنکوریه ک معلوم نیست قبولم یا ن... من کاری از دستم بر نمیاد جز درس خوندن ...توی عمرم فقط ب یه نفر دل دادم اونم قلبمو له کرد با کاراش...خدایا کاش بتونم امسال برم دانشگاه ی تغییری تو مسیر تکراریه زندگیم بدم ترکیدم تو این زندان غم درونم ...خدایآاااااآا
اینارو نوشتم تا ی روزی ک معلوم نیست برگردم بخونم یا بخونن بعد من...💘💘💘