قرار شد بیاد سر خیابون دنبالم
محل کارش جنوب بود دیر به دیر میدیدمش
خیلی دلتنگش بودم...
خودمو اماده کردم کاپشن کرمی که تازه خربده بودم پوشیدم یه ارایش ملیح هم کردم قربون خودم بشم چقد خوشگل شده بودم🥰
شمام اینجوری شدید ته دلتون میلرزه انگار سردتون میشه استرس میگیرید؟ اینجوری شدم
رسیدم سر خیابون بهش زنگ زدم عزیزم کجایی؟ گفت یکم دیرمیرسم چرا از خونه اومدی بیرون
منم تا برسه خیابونو رفتم بالا یدفعه جلوم ظاهر شد بوق زد
به پهنای صورت لبخندم باز شد از دیدنش😁😍
سوار شدم با حالت قهر گفتم کجایی تو یخ کردم یکم دیرتر میومدی برمیگشتم خونه
از اون نگاههای مردونش زیر چشمی بهم انداخت گفت واقعا؟ توکه اینطور نبودی بخاطرم صبر میکردی
دیدم ناراحت شده خندیدم گفتم اخه یخ زدم دستمو زدم صورتش گفتم ببین دستمو یخ زده
داشت رانندگی میکرد جلوشو میدید اما کل حواسش به دستای من بود
دستاش خیلی بزرگ بودن یعنی کل دو تا دست منو با یه دستش میگرفت😁
دستامو گرفته بود هی میخواست گرمم کنه
بخاری رو زد سمتم
دستامو فشار میداد
با حالت مردونه و اخمو خودش همرا با نگرانی گفت گرمت شد؟
من فقط نگاش میکردم از ذوقم نیشم باز شده بود😁
یدفعه زد رو ترمز گفت فایده نداره برم چایی بگیرم گرمت شه
الان تابستونه و من از دلتنگیش یخ کردم اما دیگه نیست گرمم کنه و نگران یخ کردن قلبم باشه....🙂💔