خلاصه برگه هارو بردم در خونه رییس اداره شو اون گفت این برگه ماموریت جعلیه .
گفتم حامد هر هفته میره ماموریت .
گفت حامد هر هفته داره میره مرخصی .
برگشتیم خونه و حامد تماس گرفت .
داداشم گوشی رو برداشت ، حامد گفت چرا هانیه رو نیاوردین ؟
داداشم گفت : حامد چرا جعل اسناد آخه؟
و بعد بهش گفت خونه رییست بودیم و ....
حامد سریع قطع کرد و اومد در خونه .
زنگ در رو که زد داداشم باز کرد صداش میوند که میگفت میخوام هانیه رو ببینم فقط میخوام باهاش حرف بزنم
داداشم میفت هانیه باهات حرفی نداره برو.
حس عجیبی داشتم ، تنفر از حامد ، از زندگی ، از اونچه بر سرم اومد .
به چهره معصوم بچه هام نگاه میکردم و دام میسوخت .
حامد برگشت و پیام میداد هانیه غلط کردم ، هانیه فقط باهام حرف بزن .
دلم نمیخواست ازش پیامی بیاد ، دلم یک دنیا سکوت میخواست ، به گذشته که نگاه میکردم جز غم چیزی نمیدیدم .
اما به آینده امیدوار بودم
به جدایی فکر میکردم البته از حرف مردم هراس داشتم .
اون شب هم نخوابیدم و فکر کردم .
خدایا باید چیکار کنم ؟ جدا بشم با دوتا بچه ؟
ادامه بدم با خیانت و تحقیر ؟
دو روز تمام حامد تماس میگرفت و پیام میداد اما من پاسخ نمیدادم .
میگفت بیا حرف بزنیم ، بیا توضیح بدم برات .
خانوادمم همه چی رو به خودم سپرده بودن ، میگفتن نمیتونیم مجبورت کنیم باهاش زندگی کنی نه میتونیم بگیم جدا شو ، تو خودت عاقلی فکر کن و مشاور برو و تصمیم بگیر .
و من خودم تصمیم مهمی گرفتم .
بعد دوروز که حامد هی التماس میکرد که باهام صحبت کنه جوابشو دادم . گفتم زندگیمو تباه کردی ، دنبال هرزگی رفتی ، با زن شوهر دار خوب شدی ، کتکم زدی ، دلم رو هزار بار شکستی ، به من بگو چی داری که میخوای باهات زندگی کنم؟
اخلاق که نداری ، تعهد که نداری ، دروغگو هم که هستی ، خیانتم که میکنی .
جواب داد هانیه تمام زندگیمو به پات میریزم منو ببخش و برگرد .
گفتم زندگی تو رو میخوام چیکار وقتی قلبت با من نیست ؟
گفت من خونه رو به نامت زدم بیا ماشینمم به نامت بزنم خیالت راحت باشه .
گفتم من به ماشین تو چه احتیاجی دارم آخه ؟
گفت پس چی میخوای هر شرطی بذاری قبوله
گفتم من حق طلاق و حق حضانت بچه هامو میخوام .
میخوام تو زندگی تو پشتم گرم باشه که اگر خیانت کردی بتونم راحت جدا بشم .
سریع قبول کرد فرداش قرار گذاشتم باهاش و رفتیم دفتر اسناد . حق طلاق و حق حضانت رو بهم داد .
برگشتنی گفت بیا بریم خونمون ، گفتم نه تو برو من شب میام . وسایلم خونه مامانمه ، بچه ها رو برمیدارم و میام تو برو
برگشتم خونه.
شب حامد پیام داده بود : خانم گلم چرا نیومدی ؟
پاسخ ندادم .
هی پیام میداد چی تو سرته؟ چرا بر نگشتی .
گفتم صبر کن هنوز دارم فکر میکنم .
پشت سر هم پیام میداد ،به چی فکر میکنی ؟ میخوای چیکار کنی ؟ تو که سند ازم گرفتی اگه مشکلی پیش اوند برو طلاق بگیر و....
نمیدونست در دل من چه آشوبیه ، نمیدونست چقد ازش بدم میاد ، نمیدونست این چند سال که مدام بهم خیانت کرد یکبارم بهش خیانت نکردم ، نمیدونست وقتی براش تولد میگرفتم و هدیه میخریدم چه حس بدی بهم دس میداد که شب تولدشم میرفت ماموریت و فکر میکرد من خرم .
نمیدونست چقدر عاشقش بودم و به همون اندازه وقتی منو زیر مشت و لگداش میگرفت ازش متنفر میشدم .
نمیدونست چقد نامردی بزرگی بود که یک زن رو به عنوان دوست من تو غریبی آورد تو زندگیم و بعد فهمیدم دوست خودش بوده .
تمام زندگیم مثل یک فیلم از جلو چشمم رد میشد ، دنبال یک خاطره خوب میگشتم که بواسطه همون خاطره حامد رو ببخشم .اما افسوس و صد افسوس .
حامد فرشته ای بود که بعد رفتن به تایباد ملعبه دست یک زن هزار چهره شد .
اون شب هم نخوابیدم و فکر کردم نه ! دیگه نمیشد ادامه داد .
فردا صبحش میدونستم حامد ۷ میره سرکار ، ساعت ۹ رفتم خونه ( از در خونه کلید داشتم ).
با خودم قفل ساز بردم و همه قفلا رو عوض کردم به جز در حیاط .
رفتم تو خونه یک چمدون برداشتم ، تمام وسایلای حامد رو با اشک ریختم تو چمدون .
اون پیراهنی که برای تولدش خریده بودم ،کمربند و ساعت که برای ولنتاین خریده بودم ، پیراهن سوسنی که به چه عشقی سالگرد ازدواجمون براش خریدم همه رو دونه دونه با کلی خاطره میذاشتم تو چمدون و بغض امانم رو بریده بود
نمیخواستم گریه کنم ، دلم میخواست پیش دل خودمم قوی باشم .
خلاصه چمدونش رو بستم و شناسنامه و مدارکشم گذاشتم تو چمدون ، کشون کشون آوردم گذاشتم تو حیاط و در خونه رو قفل کردم ، آژانس گرفتم برگشتم خونه مامانم .
بهش پیام دادم : حامد من هر چی فکر کردم زیاد بخشیدمت دیگه نمیتونم ببخشم . چمدونتو گذاشتم تو حیاط برش دار و برو پیش کسی که دوسش داری ، بهش بگو تو فقط در زندگی من یک چمدون لباس داشتی تو رو با چمدونت قبول کنه .