2777
2789

حامد چن روز بعدش اومد شهرمون یک واسطه فرستاد که آشتی مون بده گفتم نه دیگه بر نمیگردم تا انتقالی نگیره از اون شهر .

چند وقت بعدش حامد انتقالی گرفت و اومد شهر خودمون خونه اجاره کرد و وسایلارم آورد .


اومد خونمون به پام افتاد گفت هانیه غلط کردم ، هانیه اشتباه کردم ، من دلم برای اون زن سوخت گفتم نه حامد جان . اون زن هم باید بگه

غلط کردم ، گفت اون از زندگی من رفته

گفتم بهش بگو یا مثل بچه آدم بگه غلط کردم یا به جان حامی ، قانونی اقدام میکنم اون شوهر داره براش بد میشه ، بگو پیام بده بگه ...‌خوردم .


حامد رفت و فرداش یک پیام از منیره اومد برام با این مضمون  : من ... خوردم .


گفتم آفرین ، خوردی هزار مرتبه ، اما هنوز دلم از حامد پاک نشده بود .


مدتی گذشت و برگشتیم سر زندگیمون و من باردار شدم ، خیالم راحت بود کنار خانوادمم ، اما باز بعد چند ماهی متوجه شدم یک شماره به حامد پیام میده .


نگو منیره شمارشو عوض کرده بود و باز هم با حامد ارتباط داشت.

دیگه قوی تر از قبل شده بودم وقتی فهمیدم به حامد پیام میده  ، فهمیدم باید یه فکر اساسی بکنم ، یه روز که پیام داده بود مچش رو گرفتم حامد که هول شده بود گفت منو ببخش هانیه ، گفتم نه نمیتونم ، من تو این زندگی پشت گرمی ندارم کم کتک و بدبختی به خاطر این زن کشیدم ؟

کم تحقیر شدم و فحش خوردم ؟

گفت هانیه هر چی بخوای میدمت نرو .

گفتم خونتو به نامم کن ، قبول کرد

فرداش رفتیم محضر و خونه رو به نام من زد .

مدتی  گذشت  من همه دوره های خیاطی رو گذروندم و دنبال مجوز آموزشگاه بودم .  و بعد چند ماهگی دخترم ، باز هم  متوجه رفتارهای سرد  شدم


بهش میگفتم حامد اگر دلت جای کس دیگس خودتم برو پیشش، من آدم نصف و نیمه نمیخوام .


میگفت هانیه این چه حرفیه میزنی من ذهن و قلبم پیش توئه ،ولی تو شکاک شدی

بعد جریان منیره نمیتونی بهم اعتماد کنی.


من با همه وجودم متوجه کاراش بودم وقتی تو چشام زل میزد و دروغ میگفت ازش متنفر میشدم اما به روی خودم نمیاوردم چون دلم میخواست حقم رو از زندگی بگیرم بعد برم .

من دو تا بچه داشتم و نمیشد به آسونی ازش جدا بشم .

چون از بچه هامم نمیتونستم بگذرم .خداروشکر خواهرم و خانوادم خیلی هوامو داشتن ، بچه هامو نگه میداشتن و من میرفتم دنبال کارای تاسیس آموزشگاهم .


در همون بین هنرجوی خصوصی هم تو خونه میگرفتم و برای خودم درآمدی داشتم ، هر هنری به جز خیاطی از ابریشم دوزی و نقاشی رو پارچه و... همه رو یاد گرفته بودم که برا هر کدومش هنرجوی جدا داشتم .


حامد هفته ای یکبار ماموریت میرفت و من به ماموریت رفتناش شک کرده بودم اما برای اطمینان من همیشه یک برگه ماموریت نشون میداد و میرفت .


چن روزی از تاسیس آموزشگاهم میگذشت که حامد اومد و گفت فردا باز ماموریت زدن برام هانیه .


گفتم عه چقد زیاد ماموریت میری

گفت آره شانس منه دیگه‌

خلاصه برگه ماموریت رو به من نشون داد و اون شب که چهارشنبه شب بود رفت ....

                                

                                

بعد رفتنش خواهرم تماس گرفت ، گفتم حامد رفته ماموریت .

گفت : هانیه خیلی شوهرت زیاد ماموریت میره .

گفتم آره

گفت تو میدونی منم میدونم   اون معلوم نیس کجا میره ، چرا دستشو رو نمیکنی ؟

گفتم هنوز تردید دارم مهدیه ( خواهرم )

گوشی رو قطع که کردم تو فکر رفتم ، الان وقت رهایی بود .

رو کردن دست حامد برام کاری نداشت من با خانوم رییس اداره ش آشنا بودم .


میتونستم با یک پیام از اون بپرسم آیا حامد واقعا ماموریت میره یا نه .

اما دلم نمیخواست آبروی حامد رو ببرم ‌.

با همون حس سردر گمی بچه ها رو برداشتم رفتم خونه پدرم ‌

اونجا دل رو زدم به دریا با زن رییس اداره ش تماس گرفتم و همه چی رو گفتم .

اون گفت : هانیه جان فردا قراره بازرس بیاد اداره گمون نکنم شوهرت امشب ماموریت باشه صبر کن شوهرم بیاد یه جورایی ازش میپرسم و به تو پیامک میدم .


ساعتای ۱۰ و نیم شب بود که پیامی از مریم خانوم ( زن رییس حامد )  اومد برام .


تو پیامک اینو نوشته بود  : هانیه جان شوهرت فردا رو مرخصی گرفته ماموریتی در کارنیست

از من نشنیده بگیری . نمیخوام بدونن من بهت گفتم ، هر کاری صلاحه انجام بده

بهش اطمینان دادم اسمی ازش نمیارم ، تا صبح قدم زدم و فکر کردم که چیکار کنم .

صبح که شد حامد بهم پیام صبح بخیر داده بود


در جوابش گفتم صبح توام بخیر کجا هستی؟

گفت خوابگاه اداره ، انشالله تا عصر برمیگردم ماموریتم تموم میشه .

خونه مامانم موندم تا عصر که تماس گرفت هانیه حان من دارم بر میگردم چایی بذار که خسته ام .

حالم ازش بهم میخورد ، بهش گفتم من بهت اعتماد ندارم معلوم نیس کجا بودی ؟


گفت این چه حرفیه ؟ من که برگه ماموریت نشونت دادم تو چرا انقد به من بد گمانی؟


دیگه جوابشو ندادم . اومده بود خونه و از گوشی خونه زنگ زد به گوشیم ، جواب دادم طلبکارانه گفت : تو معلوم هس کجایی؟ من خسته و کوفته اومدم چرا نیستی .


گفتم عه خستته ؟ کوه میکندی ؟

گفت : چرا تیکه میندازی ؟

قبلش من همه چی رو به داداشم گفته بودم و باهاش هماهنگ بودم .


داداشم گوشی رو ازم گرفت و گفت حامد جان این خواهرمون به تو شک کرده من میام همون برگه ماموریتتو بده به این نشون بدم دلش آروم بشه .

گوشی رو گذاشت و گفت هانیه آماده باشی برگه رو ازش گرفتیم بیایم بریم خونه رییس اداره اش ( خونه رییسشو بلد بودم چون چن باری با حامد رفته بودیم و سر جریان دعواهای قبلمون چن بار واسطه شده بودن )

خلاصه داداشم رفت خونه ما و با برگه ماموریت جعلی حامد برگشت .

به حامد گفته بود برگه ماموریتتو بیار بده ببرم به هانیه نشون بدم .و هانیه رو بیارم اینجا ، اونم برگه رو داده بود به داداشم .

سریع لباس پوشیدم و با داداشم رفتیم سه تا فتو از برگه ماموریت گرفتیم

                                

                                

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

خلاصه برگه هارو بردم در خونه رییس اداره شو اون گفت این برگه ماموریت جعلیه .

گفتم حامد هر هفته میره ماموریت .

گفت حامد هر هفته داره میره مرخصی .

برگشتیم خونه و حامد تماس گرفت .

داداشم گوشی رو برداشت ، حامد گفت چرا هانیه رو نیاوردین ؟

داداشم گفت : حامد چرا جعل اسناد آخه؟

و بعد بهش گفت خونه رییست بودیم و ....

حامد سریع قطع کرد و اومد در خونه .

زنگ در رو که زد داداشم باز کرد صداش میوند که میگفت میخوام هانیه رو ببینم فقط میخوام باهاش حرف بزنم

داداشم میفت هانیه باهات حرفی نداره برو.


حس عجیبی داشتم ، تنفر از حامد ، از زندگی ، از اونچه بر سرم اومد .

به چهره معصوم بچه هام نگاه میکردم و دام میسوخت .

حامد برگشت و پیام میداد هانیه غلط کردم ، هانیه فقط باهام حرف بزن .


دلم نمیخواست ازش پیامی بیاد ، دلم یک دنیا سکوت میخواست  ، به گذشته که نگاه میکردم جز غم چیزی نمیدیدم .

اما به آینده امیدوار بودم


به جدایی فکر میکردم البته از حرف مردم هراس داشتم .

اون شب هم نخوابیدم و فکر کردم .

خدایا باید چیکار کنم ؟ جدا بشم با دوتا بچه ؟

ادامه بدم با خیانت و تحقیر ؟


دو روز تمام حامد تماس میگرفت و پیام میداد اما من پاسخ نمیدادم .

میگفت بیا حرف بزنیم ، بیا توضیح بدم برات .

خانوادمم همه چی رو به خودم سپرده بودن ، میگفتن نمیتونیم مجبورت کنیم باهاش زندگی کنی نه میتونیم بگیم جدا شو ، تو خودت عاقلی فکر کن و مشاور برو و تصمیم بگیر .


و من خودم تصمیم مهمی گرفتم .


بعد دوروز که حامد هی التماس میکرد که باهام صحبت کنه جوابشو دادم . گفتم زندگیمو تباه کردی ، دنبال هرزگی رفتی ، با زن شوهر دار خوب شدی ، کتکم زدی ، دلم رو هزار بار شکستی ، به من بگو چی داری که میخوای باهات زندگی کنم؟


اخلاق که نداری ، تعهد که نداری ، دروغگو هم که هستی ، خیانتم که میکنی .

جواب داد هانیه تمام زندگیمو به پات میریزم منو ببخش و برگرد .

گفتم زندگی تو رو میخوام چیکار وقتی قلبت با من نیست ؟

گفت من خونه رو به نامت زدم بیا ماشینمم به نامت بزنم خیالت راحت باشه .

گفتم من به ماشین تو چه احتیاجی دارم آخه ؟

گفت پس چی میخوای هر شرطی بذاری قبوله

گفتم من حق طلاق و حق حضانت بچه هامو میخوام .

میخوام تو زندگی تو پشتم گرم باشه که اگر خیانت کردی بتونم راحت جدا بشم .


سریع قبول کرد فرداش قرار گذاشتم باهاش و رفتیم دفتر اسناد . حق طلاق و حق حضانت رو بهم داد .


برگشتنی گفت بیا بریم خونمون ، گفتم نه تو برو من شب میام . وسایلم خونه مامانمه ، بچه ها رو برمیدارم و میام تو برو

برگشتم خونه.
شب حامد پیام داده بود : خانم گلم چرا نیومدی ؟
پاسخ ندادم .
هی پیام میداد چی تو سرته؟ چرا بر نگشتی .
گفتم صبر کن هنوز دارم فکر میکنم .
پشت سر هم پیام میداد ،به چی فکر میکنی ؟ میخوای چیکار کنی ؟ تو که سند ازم گرفتی اگه مشکلی پیش اوند برو طلاق بگیر و....
نمیدونست در دل من چه آشوبیه ، نمیدونست چقد ازش بدم میاد ، نمیدونست این چند سال که مدام بهم خیانت کرد یکبارم بهش خیانت نکردم ، نمیدونست وقتی براش تولد میگرفتم و هدیه میخریدم چه حس بدی بهم دس میداد که شب تولدشم میرفت ماموریت و فکر میکرد من خرم .
نمیدونست چقدر عاشقش بودم و به همون اندازه وقتی منو زیر مشت و لگداش میگرفت ازش متنفر میشدم .
نمیدونست چقد نامردی بزرگی بود که یک زن رو به عنوان دوست من تو غریبی آورد تو زندگیم و بعد فهمیدم دوست خودش بوده .
تمام زندگیم مثل یک فیلم از جلو چشمم رد میشد ، دنبال یک خاطره خوب میگشتم که بواسطه همون خاطره حامد رو ببخشم .اما افسوس و صد افسوس .

حامد فرشته ای بود که بعد رفتن به تایباد ملعبه دست یک زن هزار چهره شد .
اون شب هم نخوابیدم و فکر کردم نه ! دیگه نمیشد ادامه داد .
فردا صبحش میدونستم حامد ۷ میره سرکار ، ساعت ۹ رفتم خونه ( از در خونه کلید داشتم ).
با خودم قفل ساز بردم و همه  قفلا رو عوض کردم به جز در حیاط .
رفتم تو خونه یک چمدون برداشتم ، تمام وسایلای حامد رو با اشک ریختم تو چمدون .
اون پیراهنی که برای تولدش خریده بودم ،کمربند و ساعت که برای ولنتاین خریده بودم ، پیراهن سوسنی که به چه عشقی سالگرد ازدواجمون براش خریدم همه رو دونه دونه با کلی خاطره میذاشتم تو چمدون و بغض امانم رو بریده بود

نمیخواستم گریه کنم ، دلم میخواست پیش دل خودمم قوی باشم .
خلاصه چمدونش رو بستم و شناسنامه و مدارکشم گذاشتم تو چمدون ، کشون کشون آوردم گذاشتم تو حیاط و در خونه رو قفل کردم ، آژانس گرفتم برگشتم خونه مامانم .

بهش پیام دادم : حامد من هر چی فکر کردم زیاد بخشیدمت دیگه نمیتونم ببخشم . چمدونتو گذاشتم تو حیاط برش دار  و برو پیش کسی که دوسش داری ، بهش بگو تو فقط در زندگی من یک چمدون لباس داشتی تو رو با چمدونت قبول کنه .


                                

                                


پیام که بهش رسید هی تماس گرفت گوشیمو خاموش کردم .


ظهر رفته بود خونه دیده بود قفل درا رو عوض کردم با داداشم تماس گرفت ، داداشم کنارم بود صدای داد زدن حامد میومد که میگفت من کجا برم؟ اینجا خونه منه؟


گوشی رو گرفتم گفتم حامد چمدون رو بردار و برو اونجا خونه منو بچه هامه ، برو تا با پلیس نیومدم . سند اون خونه به نام منه، برو همونجا که ماموریت میری .


گفت هانیه تو کی انقد سنگ دل شدی؟ گفتم وقتی منو جلو چشم بچه هام کتک میزدی ، وقتی اون زن فاحشه رو به زندگیم آوردی.

چمدون رو بردار و برو من و بچه هام تو رو بخشیدیم به هرزه ها و فاحشه ها .

اوضاع رو از این بدتر نکن . تلفن رو قط کردم .

عصر داداشمو فرستادم از خونه خبر بگیره گفت حامد چمدون رو برداشته و رفته انگار .

فرداش رفتم درخواست طلاق دادم . ۴۰ روز طول میکشید چون باید مشاوره های بهزیستی رو میرفتیم تو این ۴۰ روز همچنان حامد واسطه میفرستاد و....

و من فقط میگفتم طلاق .

بهش گفتم آدما یکدفعه از زندگی کسی میرن اما آروم آروم خرد میشن .

خلاصه بعد ۴۰ روز ازش جدا شدم .

عد جدایی سعی کردم زندگی جدیدی رو شروع کنم نمیگم ساده بود اما بی دغدغه تر بودم ، غم نان بهتر از غم شریک خائنه .

روزها کار میکردم هنرجو میگرفتم و زندگیمو میگذروندم ، برا نفقه و مهریه هم اقدام کرده بودم و یک مبلغم از اونجا دریافت میکردم .

خونه رو دادم اجاره و جایی دیگه خونه گرفتم.

کار و بارم خداروشکر خوب بود ، دیگه اونقدری داشتم که بتونم با بچه هام زندگی کنم و گاهی مسافرت برم .


حامد هم هفته ای یکبار دیدن بچه ها میومد ، ازدواجم نکرده دیگه ازش تنفر نداشتم نه از اون نه از منیره هم رو بخشیده بودم .


حامد میگفت با منیره ارتباطشو قطع کرده بعد رفتن ما فهمیده چه چیزی با ارزشی از دست داده


منیره با اینکه زندگی منو خراب کرد اما خودشم نتونست با حامد زندگی بسازه چون حامد اونو برای تفریح میخواست ، اینو بعد رفتنم فهمیدم چون با اینکه ما از زندگی حامد رفتیم و اون راحت میتونست به سمت منیره یا هر زن دیگه ای بره اما مجرد موند

❤️❤️❤️❤️

من هانیه الان دو فرزند مثل دسته گل دارم ، تنها زندگی میکنم اما خوشبخت و راضی هستم ، با تلاش زیادم تونستم اون چیزی که میخواستم رو داشته باشم ، درخواست ازدواج دارم اما حساسیتم زیاده و دلم میخواد اینبار آگاهانه کسی رو انتخاب کنم ،تنها موندن بهتر از انتخاب اشتباهه .  البته بگم حامد هم ازدواج نکرده  گاهی مدرسه بچه ها یا پارکی جایی بخوایم بریم ، بچه ها باهاش تماس میگیرن اونم باهامون میاد ، در مورد منو بچه ها خیلی عذاب وجدان داره و اینو همیشه میگه که : هانیه بهت بد کردم یک عمر ندیدمت حلالم کن .


من هیچ وقت پیش بچه ها بد حامد رو نمیگم چون اون هر طور بوده و هر طور که هست پدرشونه، البته چندین بار درخواست برگشتن به زندگیمونو داده . اما من هنوز نپذیرفتم .

                                

                                

نتیجه 

از روی ظاهر آدم هارو  قضاوت نکن ممکن اونیکه چادریه و به قول خودش حجابشو حفظ میکنه شاید آدم بدی باشه پس به پوشش و ظاهر و اینا نیست مهم ذات آدماست

تو زندگی به هیچ کس اعتماد نکن و با هیچکس صمیمی نباش که همه چی تو بدونه جز با خودت 

امیدوارم موفق باشی تو زندگیت

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2834
2835
2108