یه چیزی که خیلی برام عجیب بود این بود نه خانواده خودش نه خانواده شوهرش به نظر میومد زیاد باهاش خوب نیستن .
تو آموزشگاه با هرکس دوست میشدم منیره میگفت این آدم خوبی نیست و کلی پشت سرش بد میگفت و منم روابطمو باهاشون قط میکردم .
روزها میگذشت و حامد حتی دیگه دستش به من نمیخورد نگران این شرایط بودم ،میگفتم شاید به خاطر بارداریمه و...
یه روز که با حامد سر همین سرد بودنشو و ... بحثم شد کتکم زد و گفت کاش کمی شبیه منیره باشی .
یک لحظه شوکه شدم ، چرا اسم منیره رو آورد ؟
اولین بار دست روم بلند میکرد و دلم حسابی ازش شکسته بود که منیره پیام داد هانیه امشب شوهرم نیست بیا خونه من .
منم سر درد دلم وا شد و از رفتار حامد و کتک زدنش گفتم . سریع اومد دنبالم و منو برد خونه خودش .
شب پیشش موندم و کلی گریه کردم ، مرهم دردم شد ، اشکامو پاک میکرد و میگفت غصه نخور زندگی همینه و....
خیلی خوشحال بودم که منیره رو دارم ، جای خالی مامان و خانوادمو پر کرده بود برام
فرداش برگشتم خونه ظهر حامد اومد و برام گل خریده بود که از دلم در بیاره
مدتی گذشت و کم کم نزدیک به دنیا اومدن پسرم بود ، باید میرفتم شهر خودمون ، چون باید خانواده ام مراقبم میبودن .
یک روز گوشیم زنگ خورد ، وصل کردم اکرم بود ، دختری که تو آموزشگاه باهاش آشنا شده بودم و یه جورایی دوست مشترک من و منیره به حساب میومد
گفتم اکرم چه عجب یادی از من کردی ، گفت هانیه میخوام بگم میخوام بگم
هی من من میکرد گفتم چی میخوای بگی اکرم ؟
گفت دلم میسوزه برات هانیه
گفتم چرا؟
گفت نمیدونم شاید اشتباه میکنم
گفتم درست بگو اکرم ببینم چی میگی
گفت هانیه روزای جمعه منیره به من میگه به شوهر تو تماس بگیرم .
گفتم وا چرا؟
گفت چون اگر صدای ماشین و اینا بیاد یعنی شوهرت تو خیابونه بعد به منیره میگم
گفتم اکرم من متوجه نمیشم تو چی میگی
گفت هانیه ، منیره بهم میگه ببین شوهرش کجاس
اگر خونه بود که هیچ اگر صدای ماشین و خیابون بود بهم بگو .
از حرفهای اکرم تعجب کردم ، گیج شده بودم
نمیتونستم در مورد منیره بد فکر کنم اون دوست صمیمی من بود
تازه اون ۵ سال از حامد بزرگتر بود...
نمیخواستم چیزایی که اکرم میگه رو باور کنم
نه امکان نداشت حامد اهل خیانت نبود که
گوشی رو قط کردم و ذهنم مشوش شد .
هی میخواستم از فکر در بیام ولی نمیشد ، یادم میومد اونروز که حامد ماموریت بود و یهو منیره گفت امروزم که شوهرت نیس گفتم تو از کجا میدونی گفت خودت گفتی گفتم نه من بهت نگفته بودم و اون اصرار کرد که خودم گفتم و یادم نیست .
یادم اومد اونروز وسط دعوا که حامد گفت تو از خواهر من اینور اونور بد میگی اما من بد خواهرشو فقط به منیره گفته بودم .
ولی نه امکان نداشت منیره یک زن چادری مقید به حجاب ، کسی که به قول خودش یک تار موشو نامحرم ندیده بود ، نه امکان نداشت .
در همین افکار بودم که منیره پیام داد و حالمو پرسید جوابشو ندادم ، ظهر حامد اومد خونه .
متوجه شد حالم خوب نیست پرسید چی شده
منم گفتم اکرم زنگ زده و....
همه چی رو با گریه گفتم
گفت وای هانیه تو دیوونه شدی ؟ من به زن شوهر دار مردم با دوتا بچه چیکار دارم آخه؟
اکرم دروغ گفته بین شما دوتا رو خراب کنه
کمی دلم آروم شد اما اکرم که اهل دروغ نبود
سردرگم شده بودم یعنی اکرم دروغ میگفت یا منیره اونکه نشون میداد نبود
اونروز جواب منیره رو کامل ندادم اصولا در طول روز تماس و پیام داشت و روز در میونم میومد کنارم
خلاصه فرداش دیدم مجدد اکرم تماس گرفته گوشی رو وصل کردم گفت هانیه ، چرا به منیره همه چی رو گفتی ؟
گفتم من ؟
گفت آره بهم زنگ زده کلی فحشم داده
گفتم من به خدا من اصلا با منیره حرف نزدم ، شاید چون از دیروز جوابشو نمیدم شانسی فک کرده تو چیزی گفتی ، چون تو فقط هم دوست منی هم اون .گفت شاید . اما بعیده
بازم شک به دلم افتاد اما بازم خودمو راضی کردم که نه یک زن شوهر دار با دو تا بچه هرگز این کار رو نمیکنه . درسته شوهرش باهاش سرده اما شوهر منم ازش کوچیکتره
چمدون وسایلامو کم کم میبستم که برای زایمان برم شهر خودمون ، منیره پیام داد و کلی بد و بیراه بهم گفته بود که اره جوابمو نمیدی و...
باهاش بحثم شد