2821
2789

 داستان زندگی هانیه

من دختر کوچیک خانواده ام هستم ، ترم آخر دانشگاهم بود . استادمون یه پروژه حسابداری بهمون داده بود که اگر اونو انجام نمیدادیم نمره آخر ترم رو بهمون نمیداد .


دلم میخواست به بهترین نحو انجامش بدم . دنبال آشنا و دوست حسابداری میگشتم که کمکن کنه ، یهو یاد آقای مهدوی افتادم .


اون کارمند یک نهاد حمایتی بود ، در واقع اونجا حسابدار بود ، دورا دور میشناختمش .


از دانشگاه مستقیم رفتم اونجا ، پشت میزش نشسته بود مثل همیشه نگاه گرم و صمیمی داشت .


بهش گفتم این پروژه حسابداری رو دارم و ازتون کمک میخوام ، اگر هزینه هم بخواین تقبل میکنم .


لبخندی زد و برگه رو ازم گرفت . گفت من براتون انجامش میدم نگران نباشید  . شمارمو ازم گرفت و من برگشتم خونه


آقای مهدوی خوشتیپ بود من عاشق اخلاق خوب و خونگرمیش بودم .


فردای اونروز باهام تماس گرفت . گفت خانوم طاهری تو خونه کامپیوتر دارید بیام یه نرم افزار نصب کنم و باقی کارا رو روی کامپیوتر انجام بدیم ؟

گفتم آره .


به خانوادم گفته بودم آقای مهدوی قراره برام پروژه رو انجام بده ، خانوادمم مشکلی نداشتن .

                                

                            

5 سال بود منتظر نی نی بودیم ولی خبری نبود🥺

پارسال محرم یه نی نی تو بغل مامانش دیدم که یه لباس سفید پوشیده بود با دوتا بال فرشته پشتش🥹

از مامانش آدرس فروشگاه رو پرسیدم و منم همون موقع یه لباس سقا به نیت بارداری خریدم☺️

باورت میشه امسال منم یه فرشته کوچولو دارم و میخوام ببرمش مراسم شیرخوارگان ؟😍

بیا بزن رو این لینک و لباس محرم نی نیمو ببین🥰

خلاصه آقای مهدوی اومد و نرم افزار رو سیستمم  ریخت و یادم داد چطور باهاش کار کنم و....



خلاصه پروژه حسابداری رو انجام دادم و یادمه نمره بالایی گرفتم .


تو فکر بودم برای آقای مهدوی یک هدیه بخرم به خاطر تشکر از زحماتش ، با مادرم  که مشورت کردم گفت نهج البلاغه براش بخر اون به نظر پسر با ایمانی میاد .


فرداش رفتم و براش یک جلد نهج البلاغه خریدم و بردم اداره .


وقتی بهش دادمش کلی تشکر کرد .


دانشگاهمو تموم کرده بودم و دنبال کار بودم .


یکی دو هفته گذشته بود و سر و کله خاستگارا پیدا شده بود . در این بین یک خاستگار داشتم که خیلی سمج بود ، دانشجو بود اما خانواده خوبی داشت . مدام میومدن و میرفتن .

مامانم میگفت هانیه این پسر خانواده داره ، درسته دانشجوئه اما خانواده هم مهمه .

علاقه به خاستگارم نداشتم اما به اصرار مادرم که همش میگفت ببین داداشش پزشکه و اون یکی داداشش مهندس و... اینم حتما بعد دانشجویی به یه جایی میرسه ، قبول کردم بیان خاستگاری


چن روزی گذشت و این خاستگار که فهمیدم اسمش مهدی  با خانوادش اومدن خونمون.

خیلی هیکلی بود ، من اصلا از مرد هیکلی خوشم نمیومد همون نگاه اول پشت پنجره داشت میومد داخل به مامانم گفتم من اینو نمیخوام مامان .


من یک مرد تو شکل و قیافه آقای مهدوی میخوام . نمیدونم چرا یهو اسم آقای مهدوی رو آوردم .نگاه مامانمو اون لحظه فراموش نمیکنم .


خلاصه جلسه خاستگاری مهدی چندین جلسه طول کشد چون خانواده اونا  معتقد بودن باید زیاد رفت و آمد کنیم

یادمه جلسه پنجم خاستگاری که بود . شب ساعت ۸ قرار بود مهدی و خانوادش بیان .


صبح رفته بودم بازار ، تو راه برگشت به طور تصادفی آقای مهدوی رو دیدم ، قلبم به شدت به تپش افتاد ، نزدیک شدم و سلام کردم

اونم از دیدن من انگار ذوق زده شد .

گفت چه خوب که دیدمتون یک کتاب خوب براتون خریدم در مورد حسابداری .

یه جورایی میخواستم بهش بگم دارم ازدواج میکنم

گفتم آقای مهدوی دیگه کتاب به چه کارم میاد ؟

گفت چطور ؟

گفتم : با من من گفتم خب خب  شاید ازدواج کردم


با اضطراب پرسید ازدواج؟؟؟؟

گفتم بله


گفت انشالله خوشبخت بشید و فوری خداحافظی کرد .

نرسیده بودم به سر چهار راه که دیدم گوشیم زنگ میخوره

از کیفم درش آوردم شماره آقای مهدوی رو دیدم ،سریع وصل کردم .


گفت : من زنگ زدم که بگم ، بگم من هستم

با شیطنت گفتم : کجا هستین؟

گفت : خودتون میدونید من به شماعلاقمندم .

چن لحظه هر دومون سکوت کردیم و من گفتم


آقای مهدوی شماره خونمونو پیامک میکنم براتون ، هر صحبتی دارید با خانوادم انجام بدید .ببخشید .


گفتم بله درست میگین شماره رو بفرستین

گوشی قط کردم و شماره خونه رو براش فرستادم


تو دلم از خوشحالی میخواستم بال در بیارم غافل از اینکه چه سرنوشتی در انتظارمه .

                                

                                

ساعت ۵ بعدظهر رو نشون میداد ، قرار بود خاستگارم ساعت ۸ بیان ، تلفن خونمون زنگ خورد . مامانم برداشت و از صحبت کردنش متوجه شدم مادر آقای مهدوی .


باورم نمیشد ، انگار به خانوادش در مورد من گفته بود و مامانش زنگ زده بود خونمون .

مامانم گوشی رو قط کرد من با اشتیاق به سمتش رفتم پرسیدم مامان کی بود ؟

گفت مامان آقای مهدوی همون که برا پروژه حسابداریت کمکت کرد .

گفتم خب خب چی گفت؟

گفت هیچی میخوان بیان تورو ببینن ،دختر چه خاستگار تو خاستگاری شد و بلند خندید.

سریع گفتم مامان خب کی میان ؟

گفت وا چقد هولی تو ، بهشون گفتم با پدرت حرف بزنم بهشون خبر میدم ، حالا هم برو آماده شو این بنده خداها الان میرسن آ ( خانواده مهدی رو میگفت)

گفتم راستش مامان به نظر من آقای مهدوی بهتره حداقل کارش مشخصه

گفت نظر خودمم همینه ، مهمتر از همه اینکه تو بهش علاقه داری شیطون .


خلاصه اون شب خاستگارا اومدن و منم رفتم تو اتاق با اون آقا پسر حرف زدم ، از لحن صحبت و رفتارم متوجه شدم جوابم منفی .


گفت شما این جلسه خیلی عوض شدین.


گفتم نه اینطور نیست ، خلاصه جلسه خاستگاری تموم شد ‌و فرداش مجدد خانواده آقای مهدوی تماس گرفتن .

دو روز بعدش با خانوادش اومدن ، از همون اول بدلم نشست .

ازدواج و منو حامد ( آقای مهدوی ) به ۴ روز درست شد .

یادمه روز عقدم همه میگفتن ماشالله چه شوهر خوشرویی داری حتما خوشبخت میشی و....

حامد یک خواهر و دو تا برادر داشت . خانواده خوبی داشت مخصوصا مامانش که خیلی خانوم به نظر میومد .

اون اوایل عقد یادمه روزی صد بار به خاطرش خدا رو شکر میکردم

مرد ایده آلی بود همون که از خدا خواسته بودم

                                

                                

حامد مرد خوبی بود ، مناسبتی نبود که فراموش کنه ، همیشه برام کادو میخرید  و به خوش اخلاقی تو خانوادمون معروف بود

نمیدونم چه کار خوبی به در گاه خدا انجام داده بودم که همچین مردی نصیبم شده بود .


یک سال از نامزدیمون میگذشت که به روز حامد اومد و گفت : هانیه یه اتفاقی افتاده

پرسیدم چه اتفاقی؟

گفت نامه زدن که من دو تا دیگه از همکارا باید بریم شهر مرزی تایباد ( تایباد یک شهر کنار مرز افغانستان) گفتن حداقل دو سال باید اونجا باشیم .

انگار دنیا روی سرم خراب شد . من که نمیتونستم دوری حامد رو دوام بیارم

کلی نذر و نیاز کردم اما انگار قسمت بود که حامد حتما بره به اون شهر

حامد گفت من میرم و چند ماهی که گذشت خونه میرم اونجا ، عروسیمونو میگیریم و باهم میریم


اون چن ماه همش برای حامد گریه میکردم ، دوریش واقعا برام غم بزرگی بود البته نمیدونستم بعدا زندگی چه بلاهایی سرم میاره .

نمیدونستم چه اشکهایی میریزم که اشک دوری در برابرش هیچه .

خلاصه حامد رفت و چند ماهی اونجا موند و هردومون مقدمات عروسیمونم داشتیم جور میکردم

من به هیچی الا کنار حامد بودن فکر نمیکردم


بعد  چن ماهی عروسی گرفتیم و منم رفتم همون شهر کنار حامد .


همون ابتدا یک دوست خوب و صمیمی پیدا کردم ، نه که من پیدا کرده باشم یه جورایی همکار حامد بود ،


آموزشگاه خیاطی داشت و حامد بهش هنرجو معرفی میکرد .

اون زمان شوهر و یه دونه پسر داشت ‌.

روزا از آموزشگاه میوند کنار من ، آخه شوهرش راننده بود و اکثر وقتا نبود

برام شده بود همه کس ، تو غریبی تنها رفیقم بود

خدارو هپیشه به خاطرش شکر میکردم ، برام گاهی پارچه میخرید و لباس میدوخت .

انگار فرشته ای بود از جانب خدا برای من . اسمش منیره بود .

                                

                                

مدتی گذشت و منیره بهم پیشنهاد داد برم آموزشگاهش و خیاطی یاد بگیرم . راستش هزینه دوره نازکدوز برام زیاد بود ، آخه شوهر من یک کارمند ساده بود و اینجا هم خونه اجاره کرده بودیم و تازه عروسی گرفته بودیم کلی قسط و قرض داشت .

نمیخواستم پیشنهادشو قبول کنم اما تو خونه حوصلم سر میرفت این بود که قبول کردم اما منیره از من پول نمیگرفت اصلا .

همینجور مجانی سرکلاساش مینشستم ، صبح میومد دنبالم باهاش میرفتم و ظهر باهاش برمیگشتم

گاهی ناهار میاوردمش خونه ، میدونستم با شوهرش رابطه عاطفی خوبی نداره ، شوهرش خیلی به نظرم بی احساس بود .

همیشه از حامد تعریف میکرد میگفت حامد خیلی خوبه تو خوش شانس بودی .

منیره یک پسر ۷ ساله داشت و مجدد باردار شد

۵ ماهی گذشت و منم باردار شدم . روزی که به منیره گفتم حس میکنم باردارم سریع رفت برام بیبی چک خرید با تعجب میگفت ؟ تو بارداری ؟

یعنی بارداری ؟


متوجه نمیشدم چرا انقد متعجبه . بیبی چک رو که خواستم امتحان کنم متاسفانه خراب شد .


منیره که در دستشویی واستاده بود که من نتیجه رو بگم وقتی فهمید خرابش کردم مجدد رفت و یکی دیکه برام خرید و اونجا بود که فهمیدم بله باردارم .


به طور عجییی حس کردم منیره خوشحال نشد .اما با خودم گفتم اشتباه میکنی ، این منیره رفیق و مثل خواهرم حتما خوشحال شده.


وقتی منیره رفت خونش باهام تماس گرفت گفت منو ببخش چون حس کردم سن تو برا بارداری کمه متعجب شدم لبخند زدم و گفتم اشکالی نداره عزیزم....

دوران بارداری منو منیره با هم بود همینطوری آموزشگاهش هم میرفتم و هر روز  به خیاطی علاقمند تر  میشدم .



تو این مدت چندین بار که اومد شهر خودمون اونم با خودم آوردم خونه مامانم .


بیشتر هم حامد میگفت به منیره دوستت بگو اونم ببریم گنا داره و....

منم میدیم با شوهرش خیلی روابطشون سرد دلم میسوخت همه تلاشمو میکردم که خوشحالش کنم

یادم براش تولدم گرفتم کلی سورپرایزش کردم .

هر روز بهش وابسته تر میشدم و عجیب اینکه حامد هر روز با من سرد تر میشدم .

با خودم میگفتم لابد حامد به خاطر قسط و شزتیط کارش و غریبی و اینا بی حوصله س .

با منیره که درددل میکردم میگفت خیلی پاپیچ حامد نشو خودش خوب میشه .

منیره همدم و همراز من بود ، اگر گلایه از جاری یا خواهر شوهرم یا هر حرفی داشتم تو غریبی به اون میگفتم .

خلاصه اینکه ماهی ۴ بارداریم بود و رفتم سونو فهمیدم پسر دارم .

منیره هم دختر داشت .

یادمه سر زایمانش هیچکدوم از خانوادش نیومدن ، میگفت بهم حسودی میکنن و....

منم با اینکه خودم خودم ماههای آخرم بود رفتم خونشو کمکش بودم .دلم میخواست کمبود خانوادشو براش جبران کنم .

                                

                                

یه چیزی که خیلی برام عجیب بود این بود نه خانواده خودش نه خانواده شوهرش به نظر میومد زیاد باهاش خوب نیستن .

تو آموزشگاه با هرکس دوست میشدم منیره میگفت این آدم خوبی نیست و کلی پشت سرش بد میگفت و منم روابطمو باهاشون قط میکردم .

روزها میگذشت و حامد حتی دیگه دستش به من نمیخورد نگران این شرایط بودم ،میگفتم شاید به خاطر بارداریمه و...

یه روز که با حامد سر همین سرد بودنشو و ... بحثم شد کتکم زد و گفت کاش کمی شبیه منیره باشی .

یک لحظه شوکه شدم ، چرا اسم منیره رو آورد ؟

اولین بار دست روم بلند میکرد و دلم حسابی ازش شکسته بود که منیره پیام داد هانیه امشب شوهرم نیست بیا خونه من .

منم سر درد دلم وا شد و از رفتار حامد و کتک زدنش گفتم . سریع اومد دنبالم و منو برد خونه خودش .

شب پیشش موندم و کلی گریه کردم ، مرهم دردم شد ، اشکامو پاک میکرد و میگفت غصه نخور زندگی همینه و....

خیلی خوشحال بودم که منیره رو دارم ، جای خالی مامان و خانوادمو پر کرده بود برام

فرداش برگشتم خونه ظهر حامد اومد و برام گل خریده بود که از دلم در بیاره


مدتی گذشت و کم کم نزدیک به دنیا اومدن پسرم بود ، باید میرفتم شهر خودمون ، چون باید خانواده ام مراقبم میبودن .

یک روز گوشیم زنگ خورد ، وصل کردم اکرم بود ، دختری که تو آموزشگاه باهاش آشنا شده بودم و یه جورایی دوست مشترک من و منیره به حساب میومد

گفتم اکرم چه عجب یادی از من کردی ، گفت هانیه میخوام بگم میخوام بگم

هی من من میکرد گفتم چی میخوای بگی اکرم ؟

گفت دلم میسوزه برات هانیه

گفتم چرا؟

گفت نمیدونم شاید اشتباه میکنم

گفتم درست بگو اکرم ببینم چی میگی

گفت هانیه روزای جمعه منیره به من میگه به شوهر تو تماس بگیرم .

گفتم وا چرا؟

گفت چون اگر صدای ماشین و اینا بیاد یعنی شوهرت تو خیابونه بعد به منیره میگم

گفتم اکرم من متوجه نمیشم تو چی میگی

گفت هانیه ، منیره بهم میگه ببین شوهرش کجاس

اگر خونه بود که هیچ اگر صدای ماشین و خیابون بود بهم بگو .

از حرفهای اکرم تعجب کردم ، گیج شده بودم

نمیتونستم در مورد منیره بد فکر کنم اون دوست صمیمی من بود

تازه اون ۵ سال از حامد بزرگتر بود...


نمیخواستم چیزایی که اکرم میگه رو باور کنم

نه امکان نداشت حامد اهل خیانت نبود که

گوشی رو قط کردم و ذهنم مشوش شد .

هی میخواستم از فکر در بیام ولی نمیشد ، یادم میومد اونروز که حامد ماموریت بود و یهو منیره گفت امروزم که شوهرت نیس گفتم تو از کجا میدونی گفت خودت گفتی گفتم نه من بهت نگفته بودم و اون اصرار کرد که خودم گفتم و یادم نیست .


یادم اومد اونروز وسط دعوا که حامد گفت تو از خواهر من اینور اونور بد میگی اما من بد خواهرشو فقط به منیره گفته بودم .

ولی نه امکان نداشت منیره یک زن چادری مقید به حجاب ، کسی که به قول خودش یک تار موشو نامحرم ندیده بود  ، نه امکان نداشت .

در همین  افکار بودم که منیره پیام داد و حالمو پرسید جوابشو ندادم ، ظهر حامد اومد خونه .

متوجه شد حالم خوب نیست پرسید چی شده

منم گفتم اکرم زنگ زده و....

همه چی رو با گریه گفتم

گفت وای هانیه تو دیوونه شدی ؟ من به زن شوهر دار مردم با دوتا بچه چیکار دارم آخه؟


اکرم دروغ گفته بین شما دوتا رو خراب کنه


کمی دلم آروم شد اما اکرم که اهل دروغ نبود

سردرگم شده بودم یعنی اکرم دروغ میگفت یا منیره اونکه نشون میداد نبود

اونروز جواب منیره رو کامل ندادم اصولا در طول روز تماس و پیام داشت و روز در میونم میومد کنارم

خلاصه فرداش دیدم مجدد اکرم تماس گرفته گوشی رو وصل کردم گفت هانیه ، چرا به منیره همه چی رو گفتی ؟

گفتم من ؟

گفت آره بهم زنگ زده کلی فحشم داده

گفتم من به خدا من اصلا با منیره حرف نزدم ، شاید چون از دیروز جوابشو نمیدم شانسی فک کرده تو چیزی گفتی ، چون تو فقط هم دوست منی هم اون .گفت شاید . اما بعیده

بازم شک به دلم افتاد اما بازم خودمو راضی کردم که نه یک زن شوهر دار با دو تا بچه هرگز  این کار رو نمیکنه . درسته شوهرش باهاش سرده اما شوهر منم ازش کوچیکتره

چمدون وسایلامو کم کم میبستم که برای زایمان برم شهر خودمون ، منیره پیام داد و کلی بد و بیراه بهم گفته بود که اره جوابمو نمیدی و...

باهاش بحثم شد

                                

                               

اومدم شهرمون و حامد اونجا موند خطمو عوض کردم چون حوصله نداشتم اکرم باهام تماس بگیره نمیخواستم شرایط روحیم بهم بریزه ، میخواستم در آرامش زایمان کنم  ، بعد ۱۶ روز پسرم حامی به دنیا اومد . زودتر از موعد دنیا اومد.



حامد برام یک گل بزرگ خریده و آورده بود و من بهترین حس دنیا رو اون موقع تجربه کردم ..


دیگه به منیره و اکرم و تایباد و مشکلاتم فکر نمیکردم تنها سالم بودن حامی پسرم مهم بود .


بعد ۱۵ روز که از دنیا اومدن حامی میگذشت ، به حامد گفتم برگردیم تایباد آخه ماه رمضان داشت شروع میشد و من نمیتونستم تنهاش بذارم .


خلاصه با حامی ۱۵ روز برگشتم به غریبی ،  همکارای حامد همه اومدن دیدن حامی . اما منیره نیومد .

حامد میگفت ازت دلخوره بیا ما بریم از دلش در بیاریم


حامد گفت زشته دو تا دوست انقد صمیمی به خاطر یک نفر بینتون خراب بشه .


منم قبول کردم و رفتیم خونشون ، منیره حسابی تحویلمون گرفت

فرداشب باشوهرش اومد خونمون و یک ماشین کهنه شور برای هدیه خریده و آورده بود .

خلاصه روابط منو منیره دوباره شکل گرفت اما روابط منو حامد هی سرد و سرد تر میشد .


هر روز بحث و دعواهای ما بیشتر میشد چون حامد با اینکه من بچه کوچیک داشتم اما تایم کارشو بیشتر کرده بود و به اصطلاح اضافه کار می موند .


واقعا برام سخت بود من هیچ تجربه ای نداشتم حامی گریه میکرد نمیدونستم چیکاره ، گاهی منم پا به پاش گریه میکردم .

دلم از غریبیم میگرفت .

ماه رمضان شروع شد و شب احیای ۱۹ رسید . اون شب رفتیم مسجد .


من خیلی گریه کردم گفتم خدایا عامل سرد شدن زندگیم چیه؟ خدایا به غریبیم و تنهاییم قسم میدمت به من نشون بده چرا حامد با من اینطور میکنه ، مشکل کجاست ؟

اینکه عاشق من بود ، آخه چرا از وقتی اومدم تایباد روز خوش ندیدم . خدایا به پسر کوچیکم رحم کن و راه رو به من نشون بده .

شب اومدیم خونه حس میکردم سبک شدم .

صبح حامد دیرتر میرفت سرکار چون کارمندا صبح شب احیا ساعت ۹ میرن سرکار .

من ۷ بیدار بودم طبق روال هر روز که دیدم به گوشی حامد پیام اومد .

برخلاف همیشه کنجکاو شدم

پیام رو باز کردم

خدایا چی میدیدم .

منیره بود نوشته بود سلام عزیزم صبحت بخیر .

                                

                                

حامد رو بیدار کردم گفتم بلند شو حامد پیام داری

سریع از جا پرید انگار منتظر بود

گفت گوشیمو بده ، گفتم قبلش خودم بازش کردم

منیره صبح بخیر گفته

گوشی رو از دستم کشید با تعجب گفت وا این به من چرا صبح بخیر گفته ؟ لابد اشتیاه فرستاده .

گوشی رو تو دستش گرفت و سریع لباساشو پوشید ، گفتم کجا ؟ امروز که باید ۹ بری اداره

گفت آره آره حواسم نیس

گفتم آره آره انگار منیره هم حواسش نبوده خونه ای

گفت این چرت و پرتا چیه میگی هانیه جان ، اون زن شوهر داره ، انقدم پست نیس که ییاد با من خوب بشه که زن و بچه دارم

خلاصه رفت سرکار

ذهنم مشغول شد ، خدایا باورکردنی نبود ، منیره مدیر یک آموزشگاه خیاطی ، خونه داشت ، ماشین داشت ، شوهر و دوتا بچه داشت ، آخه چیکار به شوهر من داشت؟

هی تو دلم میگفتم بر شیطون لعنت ، نه منیره که جوری ساق دستش میکنه که پشت دستشم دیده نمیشه ، نمیتونه اهل اینحرفا باشه .

اون که منو همیشه نصیحت میکنه که هانیه لاک به ناخن پاهات نزن و بدون جوراب بیرون نیا گناه داره

نه اون اهل این حرفا نیست . امکان نداره .

ظهر شد و حامد ایندفه اومد خونه اضافه کار نمونده بود چون روزه داشت سریع خوابید منم از روی کنجکاوی رفتم سر گوشیش.

اول صندوق ورودی رو باز کردم پیامی از منیره نبود .( اون زمان گوشیا اندروید نبود ) .

بعد صندوق خروجی و اون چه که نباید میدیدم رو دیدم ، پیامهای عاشقانه حامد به منیره .

دنیا روی سرم خراب شد ، همه چی رو فهمیدم .
رفتم دوباره بالا سر حامد گفتم اینا چیه ؟

از دیدن پیامها شوکه شد گوشی رو ازم گرفت و پیامارو پاک کرد ، گفت چیا ؟

گفتم من به نظرت خرم ؟ چرا پاکشون کردی؟
گفت چیزی نبوده .

گفتم به منیره پیام داده بودی . گفت تو چی میگی؟ اون دوست توئه من چیکار اون دارم ؟

گفتم نه عزیزم اون دوست من نیست دوست توئه
بدبخت به شوهر بیچاره زحمتکشش رحم میکردی .

بیچاره شوهر  اون مدام تو جادس . به همنوع خودت رحم میکردی . اون رو تو با من آشنا کردی به من بگو این زن کیه حامد ؟ این زن کیه که آوار شده روی زندگی من؟

حامد از خونه زد بیرون منم به منیره پیام دادم نوشتم پست فطرت آَشغال تو دوست من بودی .
حیف اون لحظه هایی که بچه دنیا آوردی هیچکس پیشت نیومد و من جمع کردمت .

اونم اول هی گفت چی میگی و هی خودش زد به بیراهه .
اخرش نوشت آره حیف اون شوهره برا تو ، اون یکی مثل منو میخواد . گفتم آره راس میگی خر جه داند قیمت نقل و نبات .

                                

                                

شب حامد اومد و گرفت خوابید ، دلم میخواست خودمو بکشم اما نگاه معصوم حامی نمیذاشت .


سحر که شد بیدارش کردم برا سحری ،همونجا دعوامون شد و هی بحث بالا گرفت . یک انباری داشتیم که به آشپزخونمون پنجره داشت .

منو کتک زد و منم فرار کردم تو انبار که بیشت  از این آسیب نبینم . یهو یک طرف چینی رو پرت کرد به شیشه انباری ، دیوانه شده بود شیشه خرد شد روی من .


در انباری رو با لگد باز کرد و اومد تو ، سر و صورتم خونین بود منو کشوند تو حال گفت ازت بدم میاد ، تو از خانواده من بد گفتی ، ازت بدم میاد تو بچه داریت و خانه داریت مثل منیره نیست ، درست فهمیدی اون به من علاقه داره .


دیگه ساعت ۷ شده بود لباساشو داشت میپوشید که بره سرکار منم یه گوشه افتاده بودم تمام بدنم درد میکرد . با صدای بلند گفت در رو قفل میکنم که جایی نری گوشیمم تو جیبش گذاشت سیم تلفن خونه رو هم لول کرد گذاشت تو جیبش .


داشت میرفت که به سختی بلند شدم گفتم حامد جان من تو این غریبی کجا رو دارم که برم؟ در رو قفل نکن برو من منتظرتم . من که پول ندارم که بتونم جایی برم .

خداروشکر در رو قفل نکرد و رفت ، سریع لباس پوشیدم و با همون وضعم پریدم تو کوچه ، یک آقایی رو دیدم که انگار سر کارگر بود صداش زدم .

اومد گفتم آقا برام یک تاکسی دربست میگیری؟

گفت چی شده خواهر ؟

اشکم در اومد گفتم آقا من اینجا غریبم باید خودمو به خانوادم برسونم ، گفت صبر کن خواهر الان ماشینمو میارم ، برگشتم خونه حامی رو بغل کردم کمی لباس تو یک ساک ریختم و ماشینش اومد جلو در حیاط نشستم تو ماشینش ، فهمید کمی ترسیدم موبایلشو داد گفت به خانوادت تماس بگیر . تا شماره من براشون بیفته .


با خواهرم تماس گرفتم صدامو که شنید ترسید گفت چی شده هانیه گفتم قصه مفصله خواهر،  من با یک آقایی دارم میام مشهد ( شهرمون )


گوشی رو دادم به اون آقا .به خواهرم گفت نگران نباشید یک دعوای زن و شوهریه من خواهرتونو دارم میارم ، هر کاری داشتید به همین شماره تماس بگیرید .

مشهد  تا تایباد ۳ ساعت و نیم فاصله بود ، وسط راه پرسید میتونم بپرسم چی شده ؟  جریان منیره رو گفتم ، گفت واااای منیره مدیر آموزشگاه ( ن ث ) رو میگی؟

گفتم بله

گفت خاک بر سر شوهر بی غیرتش ، اون همون شوهرشم با همین عشق و عاشقی بدست آورد و...


گفت اون هیچکس از اقوامشون به خاطر کارای زنش باهاش ارتباط ندارن .


من گریه میکردم و تعریف میکردم اون آقا تند تند سیگار میکشید انگار عصبی شده بود .


نزدیک شهر تربت جام ( شهر بین تایباد ومشهد ) که بودیم گفتم آقا یک طلا فروشی پیدا کردین نگه دارید ، گفت چرا ؟


گفتم من همین انگشتر رو دارم بفروشمش کرایه تونو بدم .

گفت خواهر من کرایه نمیخوام .

خلاصه منو رسوند به خانوادم و وقتی خانوادم منو با اون شکل دیدن چه گریه ها کردن گفتن هانیه فدای دل زجر کشیدت چرا اینهمه مدت سکوت کردی ؟

گفتم نمیخواستم حامد رو از چشمتون بندازم .

فرداش با داداشم رفتیم از حامد شکایت کردم ، رفتیم پزشکی قانونی به خاطر کتک که خورده بود ، مهریمم گذاشتم اجرا و...

                                

                                

2825
2823
2791
2779
2792