بچه ها من ۲ساله عروسی کردم .خونوادم شهر دیگه هستن .من طبقه دوم مادرشوهرم زندگی میکنم .همیشه دوستشون داشتم فکر میکردم اوناهم دوستم دارن اخه مادرشوهرم خیلی دخترم دخترم میکرد تااینکه کم کم انتظاراتش زساد شد و هرجا میرفتیم و نمیرفتیم باید یجورایی شوهرم بهش جواب پس میداد .خلاصه تا روزی که پشت سرم به همسرمو پدرشوهرم با گریه زاری گفته بود مریم از من متنفره و ... خلاصه شوهرم رودر رو کرد بعد گفت من حس میکنم .همسرمم بهش گفت چرا با یه حس اتیش میندازی تو زندگی ما گفت زندگی شما به من چه و خرابم شد که شد