یهو آمد تو ذهنم حالم خراب شد مادربزرگم یک خاهری داشت چندین سال خونشو اجاره داده بود بهش انگار تو یک ساختمون پول آب برق گاز تلفن هم پرداخت نمیکردن اون زمان شوهرش وضعش خوب بود خلاصه اگر هرچیزی پدربزرگم میخرید دو تصف میکرد میبردن برای اون خاهرش تا یک خونه پیدا کردن رفتن و قبض هاشون هم گذاشتن برای مادربزرگمخلاصه بعد یک مدت دوباره شروع کرد ب ارتباط گرفتن اونم ب علت مشکل مالی چون شوهرش ب مشکل مالی دچار شده بود ب مرور بچه هاش هم یزرگ شدن دخترش شهریه دانشگاه نداد مادربزرگم پرداخت کرد دوترم رو و گفتن میخاد خیاطی بره یاد بگیره پول چرخ نداره بعد باز چرخ خریدن مادربزرگم ب مهربونی بین همه معروفه ولی این کار سواستفاده بود دخترش هم داعم پیس من میومد دختر خاهر مادربزرگم ک اره میخوام برم کافی شاپ پول ندارم ناراحتم یادمه کل پس اندازم ۲۰ هزار تومن یود بهش دادم بعد .....
کم کم از گوشه کنار شنیدم پشت ما حرف میزنن آدم دورویی بود خاهر مادربزرگم از ما میرفت پیش خاهر دیگه مادربزرگم بد میگف از اون یکی میومد اینجا بدگویی میکرد حتی یادمه یبار ۸ صب یهو خواب بودیم همه)ما و مادربزرگم تو یک ساختمانیم) آمد گف اره فهمیدین شوهر ملیحه (خاهر دیگه مادربزرگم) رفته زن گرفته خلاصه اینجوری حالا مدتیه قطع رابطه کردیم ولی من خیلی حالم بد میشه ی موقع فکر میکنم ب مادربزرگم دلم براش میسوزه