من امروز تو خیابون به یادش افتادم بعدظهر. هوا خیلی گرم بود و تازه یه ساعت بود از خونه زده بودیم بیرون. بچم لیوان آب رو تو دست یه دختربچه دید و گریه کرد فهمیدم تشنشه. رفتم آب خریدم چون قمقمش یادم رفته بود. تا آب دید دستم ذوقی کرد که بغضم گرفت و باهمسرم گریه کردیم. چطور میشه چندقطره آب رو از یه بچه کوچولوی بی گناه و معصوم دریغ کرد. اونم بچه ای که پدربزرگش دم در همه خونه ها نون میذاشت. بچه ای که چندروز بود از تشنگی لبش ترک خورده بود💔
السلام علی الرضیع الصغیر