2777
2789
عنوان

قسمت چهارم زندگی عجیب غریب من/:

233 بازدید | 8 پست

با وجود اینکه خواهر دارم و تا جایی که در جریان ارتباطات دوستا و اطرافیان بودم معمولا آدما با خواهر برادراشون بیشتر مچ میشن چون پدر مادرا به قول معروف با طرز فکر قدیمیشون نمیتونن نسل جدیدو درک کنن من اصلا توی هیچ موردی غیر از درس نمیتونم با خواهرم صحبت کنم پس مجبور شدم یه راست برم سراغ مادرم.اونم که کلا اهمیت نداد و گف که پسره بیشتر شبیه آدمای کلاه برداره😕من یه خواهر بزرگتر و یه داداش کوچیکتر دارم از نظر مالی متوسط ایم و این متوسط بودن سالهاست که ادامه دار بوده و این یعنی یه زندگیه روتین داشتم.البته بماند که بابای من یه جورایی خودخواه به تمام معنا بود و شاید فقط بیست سی درصد از درامدشو خرج ما بچه هاش میکرد.بقیه درآمد یا صرف خوردو خوراک میشد یا صرف ارزوهای شخصیش.ارتباط صمیمی اصلا بین اعضای خانواده من نیست.تنها فردی که بین همشون میچرخید به تک تکشون سر میزد احوال میگرف کمک میکرد من بودم.اعضای خانوادمم تا چیزی میشد اول به من رجوع میکردن.مادرم همیشه از دست بابام شاکی بود از ارزوهای خودش برام میگف منم فقط گوش میکردم چون فقط من حوصله میزاشتم بش گوش میکردم.خواهرم با تموم بدرفتاریاش هر موقع شکست احساسی یا نامیدی داشت میومد پیش من گریه زاری میکرد تخلیه میکرد خودشو.داداشم راز هاشو پیش من میگف.با وجود سرکوب خودم سعی میکردم با اشراف خودم توی موضوعات درواقع خانواده رو به سمت رفتارای خوب سوق بدم که حداقل الان که همه سنی ازمون گذشته بتونیم یه کوچولو صمیمی بشیم.تفکر بزرگ سالاری و پدر سالاری توی خانواده من موج میزنه.مامانم چون خودش خیلی عروس مظلومی بوده کل زندگیش مارو هم وادار میکرد که هرچی عمو عمه دایی خاله میگن ما چشم بگیم.یعنی تا تابستون میشد بابام ما بچه هارو از شهر میفرستاد روستا و خانواده بابام ازمون توی کارای کشاورزی بیگاری میکشیدن.این باعث شد بچگی ما اصلا با بازی اینا نباشه.منم که خوره کتابو روزنامه شده بودم.هم سنام همه بازی میکردن من دنبال چاپ جدید مجله هفتگی یا روزنامه چون پول نداشتم مثلا دایرالمعارف یا کتاب خوب بگیرم از مغازه سبزی فروشی روزنامه یا مجله ای که دوست داشتمو برمیداشتم میخوندم.درس خوندنم شدت گرف و هی خوب میشد.سالی که اماده بودم واس ازمون تیزهوشان و همه میگفتن صددرصد وارد میشی یهو بابام انتقالی گرف به یه جایی که اصلا تیزهوشان نداشت اصلا مدرسه تاپ هم نداشت.بابای خودخواه منم از خدا خواسته همه مارو یهو ورداشت از شهر رفتیم روستا.این واقعا خیلی سخته از راحتی یهو بری تو سختی.بابام پول خوب میگرف ولی ما اصلا راحت نبودیم.من بهترین موقعیتمو از دس دادم.خواهرم وارد یه مدرسه ای شد که نصف مدرسه شهر هم نبود.ناگهانی از نظر درس خیلی افت کردیم.من تازه به بلوغ رسیده بودم.نیاز به کسی داشتم یادم بده حداقل با قاعدگی چه جوری برخورد کنم.مامانم یه زایمان ناموفق داشت که کلا اونو افسرده به تمام معنا کرد.خواهرم مشغول کنکور که انقد اخر کنکورشو بد داد حتی ازاد هم نمیتونس بره.داداشم خیلی کوچولو بود و من براش غذا اینا درست میکردم میبردمش مهدکودک میاوردمش چون مدیر معاون مدرسه اینو فهمیده بودن میزاشتن من زودتر برم خونه که مراقبش باشم.خلاصه کنم اینکه بنده منزوی به تمام معنا بودم و یه جورایی از نظر قیافه و رفتار اصلا به هیچ کدومشون شبیه نیستم.بعضی وقتا فک میکنم اصلا ازون خانواده نیستم وگرنه این همه تفاوت غیرعادیه.به درد نمیخورد که این موضوع خاستگاریو بیان کنم چون هیچکدوم بدرد نمیخوردن پس بازم ساکت موندم و البته شوهرم هم فهمیده بود پس کم کم منو به فکر نقشه دوم انداخت یعنی اگه قبول نکردن وسایل جمع کنم بی خبر از خونه در برم.من از همون اول فشارم روی خاستگاری بود.حالا جالبیش اینجاست که شوهرم از فرار کردن یه منظور دیگه ای داشت ولی اینجوری به من القا کرد که خانواده تو مخالفن پس فرار کن.اونموقع من نمیدونستم که شوهرم وقتی به خانوادش گفته که برین برا من خاستگاری خانوادش به شدت باهاش مخالفت کردن ولی اینجوری پیش من میگف که نه مال من خیلی دوست دارن خانواد خودته که درکت نمیکنن و امکان داره بت آسیب برسونن پس فرار کن.

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز