خونه مادر شوهرم نشسته بودیم با جاریو خواهر شوهرم همش غیر مستقیم بهم حرف میزد منم جوابش دادم چاییو پرت کرد برام ریخت رو دستم مچ دستم سوخته شوهرمم پشتم نبو زنگ زدم مامان بابام شد دعوا خواستم برم پدر شوهرم از ترس اینکه شکایتشان نکنم نزاشت برم آوردم خانه شوهر بی عرضه م میگفت برو وگرنه از اینجا میندازمت پایین بخاطر دخترم آجدم سره زندگیم ولی از شوهر متنفر شدم ازش بدم میاد